تاريخ : چهارشنبه سیزدهم شهریور ۱۳۹۲ | ۱۴:۵ بعد از ظهر | نویسنده : كاظم انصاري |

می توان در سایه آموختن گنج عشق جاودان اندوختن اول از استاد، یاد آموختیم پس،

سویدای سواد آموختیم از پدر گر قالب تن یافتیم از معلم جان روشن یافتیم ای معلم چون

کنم توصیف تو چون خدا مشکل توان تعریف تو ای تو کشتی نجات روح ما ای به طوفان

جهالت نوح ما یک پدر بخشنده آب و گل است یک پدر روشنگر جان و دل است لیک اگر

پرسی کدامین برترین آنکه دین آموزد و علم یقین استاد حسین شهریار

##################

سلام بر معلمین مهربانمان در تبلو 

انهایی که از اول تاسیس مدرسه تبلو تدریس داشته اند.دست بوس همه انها هستم

این روز را به انها از صمیم قلب تبریک میگویم و آرزویم صحت وسلامتی انها ست

خدایا پایدار و سربلند بدارشان

آقای بهمن  اولین معلم تبلو اهل اصفهان

هاشم وارسته

خانم معصومه یزدان پناه

اقای ناصری

اقای غلامرضامجاوری

آقای سید حسین موسوی

آقای قربانی

آقای سالاری

آقای کوره گر

آقای جعفر زاده

آقای قاسمی

آقای محمدفیروزی

آقای علی هرمزی

.........

..........

اگر کسی از قلم افتاد یادش در دلمان زنده است

معلم عزیزم دوستت دارم

تنتان سالم ویادتان به نیکی باد

 



تاريخ : سه شنبه پانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۴ | ۱۰:۱۱ قبل از ظهر | نویسنده : كاظم انصاري |
برای اولین بار در تاریخ تبلو دزدی صورت گرفت که جای تعجب و حیرت بسیار دارد.

چه کسی دزد است

وای که ردپای دزد آبادی ما، چقدر شبیه چکمه های کدخداست


وای که ردپای دزد آبادی ما، چقدر شبیه چکمه های کدخداست؟؟؟؟؟؟
روزی که ردپای به جا مانده، شبيه چکمه های کدخدا بود یکی میگفت: دزد، چکمه های کدخدا را دزدیده، دیگری گفت: چکمه هاش شبیه چکمه کدخدا بوده. هر کسی به طریقی واقعیت را توجیه میکرد.
دیوانه ای فریاد برآورد: که مردم؛ دزد، خود کدخداست، مردم پوزخندی زدن و گفتند: کدخدا به دل نگیر، مجنون است دیوانه است، ولی فقط کدخدا فهمید که تنها عاقل آبادی اوست. از فردای آن روز کسی آن مجنون را ندید و احوالش را جویا شدند که کدخدا میگفت: دزد او را کشته است، کدخدا واقعیت را گفت ولی درک مردم از واقعیت، فرسنگها فاصله داشت، شاید هم از سر نوشت مجنون میترسیدند چون در آن آبادی، دانستن بهايش سنگین ولی نادانی، انعام داشت، پس همه عرعرکنان هر روز در خانه کدخدا جمع میشدند!!!!!

 

سیمین بهبهانی

..................................................................................................

کربلایی از کربلا آمد دید دزد به خانه اش زده

نگران شد و داد بر آورد به درگاه خدا  کربلایی بود و از زیارت برگشته متبرک بود ویی گناه به خودش اجازه داد به هر کس و هر کس تهمت بزند .به مدد بچه های بالا انگشت اتهامش به سوی همه دراز شده است خدیا اینها بندگان پاک تواند و خو دشان را جانشین تو در روی زمین می دانند نماز اول وقت می خوانند مسجد می سازند در مسجد نماز می خوانند پیش نماز می ایستند و هزاران کار دیگر به حکم تو میکنند.

تازگی ها شنیدم زن هم صیغه می کنند خب باز هم حق خودشان می دانند

نگفتی خدا کی و کجا اینها از تو حکم به انجام این امورات را گرفته اند .

آیا از این احکام به ما هم می دهی نا قلا شرایطش را بگو شاید ماهم جزو این خواص شدیم دنیا رئ چه دیدی

 

حیرانم وحیران از این خود خواهی و خودبینی

 



تاريخ : چهارشنبه بیست و ششم فروردین ۱۳۹۴ | ۱۱:۷ قبل از ظهر | نویسنده : كاظم انصاري |
آی تبلو...!
سرزمین خیال خورشید...
دیار آشنای زمین...
با تو ام ،
با تو که اینچنین آشنا وغریبی در نگاه خورشید...
با توام...؟!
زمین من کجاست..؟!
بر کدامین قلمروی صفای توست ؛
باصفا سرزمین،
زمین نازنین من کجاست...............!!!؟

تبلو...
تنها مانده ای انگار....
تو نیز هم....!

یاد باد آن روزگاران یاد باد...
سرای بالا...
شب پرستاره...
حلقه ی آتش...
یاد باد.......
درخت زیباسبز عنابت...
بوی کاه گل دیوارهای قدیمی ات...
هیاهوی نگاه تیزبین هاپوی باوفا،
آوای آرام گله و مرغان اهلی ات
بوی یونجه ،
بوی نان ،
بوی گندم...
دستهای مهربانی ،
گلهای زعفران...
نگاه لبریز مهرجوی،
مهربان مادر...
و
دل بی ریای تو...
آی تبلو...!
یاد تو و زمین بخیر.............



تاريخ : دوشنبه بیست و پنجم اسفند ۱۳۹۳ | ۲۰:۲۳ بعد از ظهر | نویسنده : كاظم انصاري |
دیوارهای دنیا بلند است ، و من گاهی دلم را پرت می کنم آن طرف دیوار.
مثل بچه بازیگوشی که توپ کوچکش را از سر شیطنت به خانه ی همسایه می اندازد.
به امید آن که شاید در آن خانه باز شود، گاهی دلم را پرت می کنم آن طرف دیوار.
آن طرف حیاط خانه خداست.
و آن وقت هی در می زنم،
... در می زنم،
در می زنم،
و می گویم:
“دلم افتاده توی حیاط شما ،می شود دلم را پس بدهید؟”



تاريخ : جمعه پانزدهم اسفند ۱۳۹۳ | ۱۲:۳۰ بعد از ظهر | نویسنده : كاظم انصاري |

میتوان برگشت و آغاز خوبی داشت، اما میتوان شروع کرد و پایان خوبی داشت

***************************

  انتقاد هم مانند باران ، باید آنقدر نرم باشد
تا بدون خراب کردن ریشه های آن فرد موجب رشد او شود . . .

***************************

خاموش کردن شمع فردی دیگر
باعث نخواهد شد که شمع شما درخشانتر  نور افشانی کند . . .

***************************

ترجیح می دهم حقیقتی مرا آزار دهد ، تا اینکه دروغی آرامم کند. . .

***************************

می پسـندم پاییـز را
که معافـم می کنـد
از پنـهان کردن
دردی که در صـدایم می پیچـد ُ
اشکی که در نگاهـم می چرخـد
آخر همه مـی داننـد
سـرما خورده ام . . . !

***************************

خسته ام! نه اینکه کوه کنده باشم نه …! دل کنــــــــده ام!

***************************

برای قرصهایم لالایی می خوانم تا به خواب روند و فراموش نکنند که، خواب آورند نه یاد آور !!

***************************

بـزرگ که میشــــوی ؛ غصـه هایت زودتـر از خـودت قـد می کشــند ، درد هـایت نــیز ! غــافل از آنکه لبخــندهـایت را ، در آلبــوم کـودکــی ات جــا گــذاشتــی

***************************

چه فرقی دارد ، پُشت میله ها باشی ؛ یا در خیابانهای شهر در حال قدم زدن ، وقتی که آرزوهایت ، در حبس باشند!!!

***************************

 چمدانت را که به دست می گیری
چیزی در من از دست می رود…
باور کردنی نیست
که چگونه

 

حجم اینهمه خاطره
در چمدان کوچکت جا می شود !
فریاد می زنم اگر
این بغض لعنتی امانم دهد !
امان نمی دهد…
پس آهسته زیر لب می گویم:
"مراقب خاطره هایمان باش ...

***************************

ﺗﻮ ﺭﻓﺘﻪ ﺍﯼ … ﺍﻣﺎ … ﻓﻘﻂ ﺍﺯ ﺗﻮ ﺧﻮﺍﻫﺸﯽ ﺩﺍﺭﻡ …
ﻫﺮ ﮐﺠﺎﯼ ﺍﯾﻦ ﺩﻧﯿﺎ ﮐﻪ ﺑﻮﺩﯼ …
ﻫﺮ ﮐﺠﺎ …
ﺣﺘﯽ ﺩﺭ ﺁﻏﻮﺵ ﻋﺸﻘﺖ …

حتی در کنار کس دیگر …

ﻫﺮ ﻭﻗﺖ ﺧﻮﺷﺤﺎﻝ ﺑﻮﺩﯼ ﻭ ﺍﺯ ﺗﻪ ﺩﻝ ﻣﯽ ﺧﻨﺪﯾﺪﯼ …
ﯾﺎﺩﺕ ﺑﺎﺷﺪ … ﮐﺎﺭﯼ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﯼ ﮐﻪ ﯾﮏ ﻧﻔﺮ …
ﻣﺪﺗﻬﺎﺳﺖ ﻧﻤﯽ ﺗﻮﺍﻧﺪ ﺍﺯ ﺗﻪ ﺩﻝ ﺑﺨﻨﺪﺩ ….

***************************

کمـــــی دورتــر بـایست …
لطفـــــــــا ً !!
من دیــوانه تــر از آنــم …
کــه بی هــوا ،
در آغـوشت نگیــرم … !

 

***************************

لیلی!

به قصه خودت بازگرد اینجا مجنون با همه لیلیها"محرم"است به جز لیلی خودش...

***************************

از ياد نميبرم
حالا كه با منى
حالا كه منو انتخاب كردى
من خوشبختى ات را
به تو بدهكارم !

***************************

ﺣﺎﻟﻢ ﺣﺎﻝ ﮔﺮﮔﯽ ﺍﺳﺖ
ﮐﻪ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﺗﻮﺑﻪ ﺍﺵ ﺭﺍ ﭘﺬﯾﺮﻓﺘﻪ
ﺍﻣﺎ ﻣﺮﺩﻣﺎﻥ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﻨﺪ ﺗﻮﺑﻪ ﮔﺮﮒ ﻣﺮﮒ ﺍﺳﺖ



تاريخ : جمعه پانزدهم اسفند ۱۳۹۳ | ۱۲:۲۷ بعد از ظهر | نویسنده : كاظم انصاري |

http://s1.picofile.com/file/6240597582/kurosh.jpg

دستانی که کمک می کنند پاکتر از دستهایی هستند که رو به آسمان دعا می کنند
.

.

.

اگر میخواهید دشمنان خود را تنبیه کنید به دوستان خود محبت کنید

.

.

.

سخت کوشی هرگز کسی را نکشته است، نگرانی از آن است که انسان را از بین می برد

.

.

.

اگر همان کاری را انجام دهید که همیشه انجام می دادید، همان نتیجه ای را می گیرید که همیشه می گرفتید

 

آنچه جذاب است سهولت نیست، دشواری هم نیست، بلکه دشواری رسیدن به سهولت است .

.

.

.

وقتی توبیخ را با تمجید پایان می دهید، افراد درباره رفتار و عملکرد خود فکر می کنند، نه رفتار و عملکرد شما

 

.

.

.

افراد موفق کارهای متفاوت انجام نمی دهند، بلکه کارها را بگونه ای متفاوت انجام می دهند.

.

.

.

پیش از آنکه پاسخی بدهی با یک نفر مشورت کن ولی پیش از آنکه تصمیم بگیری با چند نفر .

.

.

.

کار بزرگ وجود ندارد، به شرطی که آن را به کارهای کوچکتر تقسیم کنیم .

.

.

.

کارتان را آغاز کنید، توانایی انجامش بدنبال می آید .

.

.

.

انسان همان می شود که اغلب به آن فکر می کند .

.

.

.

همواره بیاد داشته باشید آخرین کلید باقیمانده، شاید بازگشاینده قفل در باشد

 

 

.

.

.

تنها راهی که به شکست می انجامد، تلاش نکردن است .

.

.

.

دشوارترین قدم، همان قدم اول است .

.

.

.

عمر شما از زمانی شروع می شود که اختیار سرنوشت خویش را در دست می گیرید .

.

.

.

 

آفتاب به گیاهی حرارت می دهد که سر از خاک بیرون آورده باشد .

.

.

.

وقتی زندگی چیز زیادی به شما نمی دهد، بخاطر این است که شما چیز زیادی از آن نخواسته اید .

.

.

.

من یاور یقین و عدالتم من زندگی ها خواهم ساخت، من خوشی های بسیار خواهم آورد من ملتم را سربلند ساحت زمین خواهم کرد، زیرا شادمانی او شادمانی من است.



تاريخ : دوشنبه چهارم اسفند ۱۳۹۳ | ۲۳:۱۵ بعد از ظهر | نویسنده : كاظم انصاري |
من زندگی را دوست دارم
ولی از زندگی دوباره می ترسم!
دین را دوست دارم
ولی از کشیش ها می ترسم!
قانون را دوست دارم
ولی از پاسبان ها می ترسم!
عشق را دوست دارم
ولی از زن ها می ترسم!
کودکان را دوست دارم
ولی از آینه می ترسم!
سلام را دوست دارم
ولی از زبانم می ترسم!
من می ترسم ، پس هستم
این چنین می گذرد روز و روزگار من
من روز را دوست دارم
ولی از روزگار می ترسم
حسین پناهی

.
چه مهمانان بی دردسری هستند مردگان
نه به دستی ظرفی را چرک می کنند
نه به حرفی دلی را آلوده
تنها به شمعی قانعند
و اندکی سکوت…
حسین پناهی
.
.
.
درختان می گویند بهار
پرندگان می گویند ، لانه
سنگ ها می گویند صبر
و خاک ها می گویند مصاحب
و انسان ها می گویند «خوشبختی»
امّا همه ی ما در یک چیز شبیهیم ،
در طلب نور !
ما نه درختیم
و نه خاک .
پس خوشبختی را با علم به همه ی ضعف هامان در تشخیص ،
باید در حریم خودمان جستجو کنیم …
حسین پناهی
.
.
.
کهکشانها کو زمینم؟
زمین کو وطنم؟
وطن کو خانه ام؟
خانه کو مادرم؟
مادر کو کبوترانم؟
من گم شدم در تو یا تو گم شدی در من ، ای زمان؟…
حسین پناهی
.
.
.
در انتهای هر سفر
در آیینه
دار و ندار خویش را مرور می کنم
این خاک تیره این زمین
پاپوش پای خسته ام
این سقف کوتاه آسمان
سرپوش چشم بسته ام
اما خدای دل
در آخرین سفر
در آیینه به جز دو بیکرانه کران
به جز زمین و آسمان
چیزی نمانده است
گم گشته ام ‚ کجا
ندیده ای مرا ؟
حسین پناهی
.
.
.
نیم ساعت پیش ،
خدا را دیدم قوز کرده با پالتوی مشکی بلندش
سرفه کنان در حیاط از کنار دو سرو سیاه گذشت
و رو به ایوانی که من ایستاده بودم آمد ،
آواز که خواند تازه فهمیدم ،
پدرم را با او اشتباهی گرفته ام !
حسین پناهی
.
.
.
ما چیستیم ؟!
جز ملکلولهای فعال ذهن زمین ،
که خاطرات کهکشان هارا
مغشوش میکند!
حسین پناهی
.
.
.
بی تو
نه بوی خاک نجاتم داد
نه شمارش ستاره ها تسکینم
چرا صدایم کردی
چرا ؟
سراسیمه و مشتاق
سی سال بیهوده در انتظار تو ماندم و نیامدی
نشان به آن نشان
که دو هزار سال از میلاد مسیح می گذشت
و عصر
عصر والیوم بود
و فلسفه
حسین پناهی
.
.
.
و رسالت من این خواهد بود
تا دو استکان چای داغ را
از میان دویست جنگ خونین
به سلامت بگذرانم
تا در شبی بارانی
آن ها را
با خدای خویش
چشم در چشم هم نوش کنیم
حسین پناهی
.
.
.
شب در چشمان من است
به سیاهی چشمهایم نگاه کن
روز در چشمان من است
به سفیدی چشمهایم نگاه کن
شب و روز در چشم های من است
به چشمهایم نگاه کن
پلک اگر فرو بندم
جهانی در ظلمات فرو خواهد رفت
حسین پناهی
.
.
.
به من بگویید
فرزانه گانِ رنگ بوم و قلم
چگونه
خورشیدی را تصویر می کنید
که ترسیمش
سراسر خاک را خاکستر نمی کند ؟
حسین پناهی
.
.
.
انسانم !
ساکت ، چون درخت سیب !
گسترده ، چون مزرعه ی یونجه !
و بارور ، چون خوشه ی بلوط !
به جز خداوند ،
چه کسی شایسته ی پرستش من خواهد بود ؟!
حسین پناهی
.
.
.
میزی برای کار ،
کاری برای تخت ،
تختی برای خواب ،
خوابی برای جان ،
جانی برای مرگ ،
مرگی برای یاد ،
یادی برای سنگ ،
این بود زندگی …
حسین پناهی
.
.
.
نیستیم !
به دنیا می آییم
عکس ِ یک نفره می گیریم !
بزرگ می شویم ،
عکس ِ دو نفره می گیریم !
پیر می شویم ،
عکس ِ یک نفره می گیریم …
و بعد
دوباره باز
نیستیم
حسین پناهی
.
.
.
بی شک جهان را به عشق کسی آفریده اند ،
چون من که آفریده ام از عشق
جهانی برای تو !
حسین پناهی
.
.
.
ما
در هیأت پروانه ی هستی
با همه توانایی ها و تمدن هامان شاخکی بیش نیستیم !
برای زمین ، هفتاد کیلو گوشت با هفتاد کیلو سنگ تفاوتی ندارد
یادمان باشد کسی مسئول دلتنگی ها و مشکلات ما نیست
اگر ردپای دزدِ آرامش و سعادت را دنبال کنیم
سرانجام به خودمان خواهیم رسید.
حسین پناهی
.
.
.
خورشید جاودانه می درخشد در مدار خویش
ماییم که پا جای پای خود می نهیم و غروب می کنیم
هر پسین
این روشنای خاطر آشوب در افق های تاریک دوردست
نگاه ساده فریب کیست که همراه با زمین
مرا به طلوعی دوباره می کشاند ؟
حسین پناهی



تاريخ : دوشنبه چهارم اسفند ۱۳۹۳ | ۲۳:۱۳ بعد از ظهر | نویسنده : كاظم انصاري |

خیانت یک اشتباه نیست

درست‌ترین اتفاق در یک رابطهٔ اشتباه است . . .

.

.

.

چه نقاش ماهری است

فکر و خیال

وقتی که دانه دانه موهایت را سفید می کند . . .

.

.

.

همیشه یادمون باشه که نگفته ها رو میتونیم بگیم

اما گفته ها رو نمى تونیم پس بگیریم . . .

.

.

.

مرداب به رود گفت :

چه کردی که زلالی ؟!

جواب داد :

” گذشتم “

شگفتا! وقتی که بود نمی دیدم،
وقتی می‌خواند نمی شنیدم…
.
وقتی دیدم که نبود…
وقتی شنیدم که نخواند…!
.چه غم انگیز است که وقتی چشمه ای سرد وزلال،
در برابرت، می جوشد و می خواند و می نالد،
تشنه آتش باشی و نه آب …
.
و چشمه که خشکید،
چشمه از آن آتش که تو تشنه آن بودی بخار شد
و به هوا رفت،
و آتش، کویر را تافت
و در خود گداخت
و از زمین آتش روئید
و از آسمان بارید
.
تو تشنه آب گردی و نه تشنه آتش،
و بعد ِعمری گداختن
از غم ِنبودن کسی که،
تا بود،
از غم نبودن تو می‌گداخت.
.
و تو آموختی که آنچه دو روح خویشاوند را،
در غربت این آسمان و زمین بی‌درد،
دردمند میدارد و نیازمند
بیتاب یکدیگر میسازد،
دوست داشتن است.
.
و من در نگاه تو،
ای خویشاوند بزرگ من،
ای که در سیمایت هراس غربت پیدا بود
و در ارتعاش پراضطراب سخنت،
شوق فرار پدیدار
دیدم که تو تبعیدی این زمینی!
.
و اکنون تو با مرگ رفته‌ای ومن اینجا
تنها به این امید دم میزنم
که با هر نفسی گامی به تو نزدیک تر می شوم…
.
و این زندگی من است.



تاريخ : دوشنبه چهارم اسفند ۱۳۹۳ | ۲۳:۱۱ بعد از ظهر | نویسنده : كاظم انصاري |

جملات زیبا و خواندنی درباره پدر

با پدرم جدول حل ميکردم که گفتم : پدر نوشته دوست, عشق , محبت و چهار حرفيه...
اتفاقا" دو حرف اولشم در اومده بود , يعني ب و الف
يه دفعه پدرم گفت فهميدم عزيزم ميشه بابا
با اينکه ميدونستم بابا ميشه ولي بهش گفتم نه اشتباهه
گفت ببين اگه بنويسي بابا عموديشم در مياد ...
... ... ... تو چشام اشک جمع شده بود و گفتم ميدونم ميشه بابا ولي ...
اينجا نوشته چهار حرفي، ولي تو که حرف نداري ...

*****************

من نبودم و تو بودی ،
بود شدم و تو تمام بودنت را به پایم ریختی ،
حالا سالهاست که با بودنت زندگی می کنم ،
هر روز، هر لحظه، هر آن و دم به دم هستی .
...
ببخش که گاهی آنقدر هستی که نمی بینمت ،
ببخش تمام نادانیها و نفهمی ها و کج فهمی هایم را،
اعتراض ها و درشتیهایم را ، و هر آنچه را که آزارت داد .
دستانت را می بوسم و پیشانیت را ،
که چراغ راه زندگیم بودی و هستی و خواهی بود ،
خاک پایت هستم تا هست و نیست هست .
به حرمت شرافتت می ایستم و تعظیم می کنم .

***************

زندگی آرام است، مثل آرامش یک خواب بلند.
زندگی شیرین است، مثل شیرینی یک روز قشنگ.
زندگی رویایی است، مثل رویای ِیکی کودک ناز.
زندگی زیبایی است، مثل زیبایی یک غنچه ی باز.
زندگی تک تک این ساعتهاست، زندگی چرخش این عقربه هاست، زندگی راز دل مادر من. زندگی پینه ی دست پدر است، زندگی مثل زمان در گذر...

**************

راحت نوشتیم بابا نان داد !
بی آنکه بدانیم بابا چه سخت ، برای نان همه جوانیش را داد ...

*********************

ســـَــر ســُـفره چیزی نبود . . .
یــخ در پــارچ
و
پدر هــر دو آب شــدند !
چــه دنــیای بی رحمــیست . . .

********************

پدر مثل خودکار می مونه
شکل عوض نمی کنه
ولی یه دفعه می بینی که نمی نویسه

مادر مثل مداد می مونه
هر لحظه تراشیده شدنشو می بینی
تا اینکه تموم می شه

*******************

خدایـــا !!!
به بزرگیـــــت قســـم.....
توعکس های دست جمعی....
جای هیچ پدر و مـــــادری رو خــالی نذار.....
آمیـــــن

************************

دخـتــَــر کـه بــاشی
میـدونـی اَوّلــــیـن عِشــق زنـدگیـتــ پـــِدرتـه
دخـتــَــر کـه بــآشی میـدونـی مُحکــَم تــَریـن پَنــآهگــاه دنیــآ
آغــوش گــَرم پـــِدرتـه
دخـتــَــر کـه بــآشی میـدونـی مــَردانــه تـَریـن دستــی
کـه مـیتونی تو دستـِـت بگیـــری و
دیگـه اَز هـــیچی نَتــَرسی
دســــتای گَرم وَ مِهـــــرَبون پـــِدرتـه
هَر کـجای دنیـا هم بـــاشی
چه بـاشه چـه نبــاشه
قَویتــریـن فِرشتــه ی نِگهبـــان پـــِدرته

***********************************

گفــت : با پدر يه جمـــله بســـاز
گفتــم: من با پدر جمله نميســازم ،
دنيــــــــامو مي سازم

*************************

پدر؛ تکیه گاهی است که بهشت زیر پایش نیست.. اما همیشه به جرم پدر بودن باید ایستادگی کند؛ و با وجود همه مشکلات, به تو لبخند زند تا تو دلگرم شوی که اگر بدانی ... چه کسی ، کشتی زندگی را از میان موج های سهمگین روزگار به ساحل آرام رویاهایت رسانده است؛ "پدرت"را می پرستیدی......

**************************

وقتي پشت سر پدرت از پله ها مياي پايين و ميبيني چقدر آهسته ميره ، ميفهمي پير شده ! وقتي داره صورتش رو اصلاح ميکنه و دستش ميلرزه ، ميفهمي پير شده ! وقتي بعد غذا يه مشت دارو ميخوره ، ميفهمي چقدر درد داره اما هيچ چي نميگه... و وقتي ميفهمي نصف موهاي سفيدش به خاطر غصه هاي تو هستش ، دلت ميخواد بميري

......................................................

خورشید هر روز دیرتر از پدرم بیدار می شود اما زودتر از او به خانه بر می گرددبه سلامتي هرچي پدره . .

منبع:pat-o-mat.com



تاريخ : سه شنبه چهاردهم بهمن ۱۳۹۳ | ۱۰:۹ قبل از ظهر | نویسنده : كاظم انصاري |
کفش هایی که دور انداختم

ﺳﺎﻝ ﮔﺬﺷﺘﻪ ، ﻳﮏ ﺟﻔﺖ ﮐﻔﺶ ﺧﺮﻳﺪﻡ ﮐﻪ ﺭﻧﮕﺶ ﻗﺸﻨﮓ ﺑﻮﺩ ،
ﺍﻣﺎ ﺍﻧﺪﮐﻲ ﭘﺎﻫﺎﻳﻢ ﺭﺍ ﺁﺯﺭﺩﻩ ﻣﻲ ﮐﺮﺩ .
ﻓﺮﻭﺷﻨﺪﻩ ﮔﻔﺖ: ﮐﻤﻲ ﮐﻪ ﺑﮕﺬﺭﺩ، ﺟﺎ ﺑﺎﺯ ﻣﻲ ﮐﻨﺪ .
ﺧﺮﻳﺪﻡ ،
ﭘﻮﺷﻴﺪﻡ ،
ﺧﻴﻠﻲ ﮔﺬﺷﺖ ﺍﻣﺎ ﺟﺎ ﺑﺎﺯ ﻧﮑﺮﺩ ،
ﻓﻘﻂ ﺍﺳﺘﺨﻮﺍﻥ ﻫﺎﻱ ﭘﺎﻳﻢ ﺭﺍ ﺁﺯﺭﺩﻩ ﻣﻲ ﺳﺎﺧﺖ .
ﺑﺎ ﺧﻮﺩﻡ ﮔﻔﺘﻢ ،
ﺑﻬﺮ ﺣﺎﻝ ﺍﻳﻦ ﻫﻤﺎﻥ ﺭﻧﮕﻲ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﻣﻲ ﺧﻮﺍﻫﻢ ،
ﺩﺭﻣﺴﻴﺮﻫﺎﻱ ﮐﻮﺗﺎﻩ ﻣﻲ ﭘﻮﺷﻢ .
ﺩﺭ ﻣﺴﻴﺮﻫﺎﻱ ﮐﻮﺗﺎﻩ ﻫﻢ ، ﭘﺎﻫﺎﻳﻢ ﺭﺍ ﺁﺯﺭﺩﻩ ﻣﻲ ﮐﺮﺩ .
ﻣﻦ ﺍﺷﺘﺒﺎﻩ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩﻡ .
ﮐﻔﺸﯽ ﮐﻪ ﭘﺎﯾﻢ ﺭﺍ ﺁﺯﺭﺩﻩ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ ﻫﺮ ﭼﻘﺪﺭ ﻫﻢﺧﻮﺷﺮﻧﮓ ﺑﻮﺩ ،
ﻧﺒﺎﯾﺪ ﻣﯽ ﺧﺮﯾﺪﻡ ﻭ ﻭﻗﺘﯽ ﺧﺮﯾﺪﻡ ﻭ ﻓﻬﻤﯿﺪﻡ ﺍﺷﺘﺒﺎﻩ ﮐﺮﺩﻡ ﻧﺒﺎﯾﺪ ﻧﮕﻬﺶ ﻣﯽ ﺩﺍﺷﺘﻢ .
ﺍﺷﺘﺒﺎﻩ ﺍﺷﺘﺒﺎﻩ ﺍﺳﺖ ،
ﻧﺒﺎﯾﺪ ﻧﮕﻬﺶ ﺩﺍﺷﺖ .
ﻧﺒﺎﯾﺪ ﻃﯽ ﺭﻭﺯﻫﺎ ﻭ ﺳﺎﻝ ﻫﺎ
ﺣﻤﻠﺶ ﮐﺮﺩ ﺑﻪ ﺍﻣﯿﺪ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺗﻐﯿﯿﺮ ﮐﻨﺪ ﻭ ﺑﻪ ﺍﻣﺮﯼ ﺩﻟﺨﻮﺍﻩ ﺗﺒﺪﯾﻞ ﺷﻮﺩ .
ﺍﺷﺘﺒﺎﻩ ﻓﻘﻂ ﺑﻪ ﺁﺯﺭﺩﻩ ﮐﺮﺩﻧﺶ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺩﺍﺩ ،
ﻧﺒﺎﯾﺪ ﺑﻪ ﺁﺯﺭﺩﻩ ﺷﺪﻥ ﻋﺎﺩﺕ ﮐﺮﺩ .
ﺍﻣﺮﻭﺯ ﮐﻔﺶ ﻫﺎ ﺭﺍ ﺩﻭﺭ ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﻢ .



تاريخ : سه شنبه چهاردهم بهمن ۱۳۹۳ | ۱۰:۶ قبل از ظهر | نویسنده : كاظم انصاري |

ای وطن ای مادر تاریخ ساز
ای مرا بر خاک تو روی نیاز
ای کویر تو بهشت جان من
عشق جاویدان من ایران من
ای ز تو هستی گرفته ریشه ام
نیست جز اندیشه ات اندیشه ام
آرشی داری به تیر انداختن
دست بهرامی به شیر انداختن
کاوه آهنگری ضحاک کش
پتک دشمن افکنی ناپاک کش
رخشی و رستم بر او پا در رکاب
تا نبیند دشمنت هرگز به خواب
مرزداران دلیرت جان به کف
سرفرازان سپاهت صف به صف
وطن یعنی چه آباد و چه ویران
وطن یعنی همین جا یعنی ایران.



تاريخ : سه شنبه چهاردهم بهمن ۱۳۹۳ | ۱۰:۳ قبل از ظهر | نویسنده : كاظم انصاري |
بيستو هشتمين سالگرد شهيد محمد عسكري را خدمت تمام همشهريان و اهالي اين خته تسليت عرض ميكنم اميدوارم همگي از پروان راه انان باشيم



تاريخ : سه شنبه سی ام دی ۱۳۹۳ | ۱:۴۱ قبل از ظهر | نویسنده : رضا عسکری |
اي كبوتر كه نشستي رو گنبد طلا                              تو كه پرواز ميكنيتو حرم امام رضا 

من كبوتر بقيعم با تو خيلي فرق دارم                            سرمو بجاي گنبد روي خاكها ميذارم  

خونه قشنگ تو كجا واين خانه كجا                              گنبد طلا كجا و قبر ويرونه كجا   

اونجا هر كه ميپره طائر افلاكي ميشه                         اينجا هر كه ميپره بالو پرش خاكي ميشه 

اونجا خادمابا زائر اقا مهربونن                                    اما........................................ 

تو كه هر شب ميسوزه چلچراغا دور برت                      به امام رضا بگو غريب تويي يا مادرت 

السلام عليك يا امام حسن مجتبي          التماس دعا



تاريخ : سه شنبه دوم دی ۱۳۹۳ | ۰:۵۶ قبل از ظهر | نویسنده : رضا عسکری |
براي (اخرت)خود چه بد توشه اي اندوخته و از پيش فرستاديد تا خداي را به خشم آوريد وعذاب جاودانه او را به  

نام خود رقم زنيد! آيا شما (شمايي كه سوگندهايتان را نديده گرفتيد و پيمانهايتان را گسستيد) براي برادرم   

حسين (ع)-گريه ميكنيد؟!بگرييد كه شايسته گريستنيد بسيار بگرييد و اندك بخنديد كه ننگ(اين كشتار بي   

رحمانه)گريبانگير شماست و لكه اين ننگ(ابدي)بر دامان شما خواهد ماند ان چنان لكه ننگي كه هر گز از   

(دامان)خود نتوانيد شست .



تاريخ : جمعه بیست و یکم آذر ۱۳۹۳ | ۱:۲۳ قبل از ظهر | نویسنده : رضا عسکری |
با عرض سلام و تسليت خدمت همشهريان و دوستان                                                                       

بابا سلام عمه رسيده بلند شو/درپيش پاي موي سپيد بلند شو /از احترام قد خميده بلند شو /با گردن بريده بريده بلند شو / عمه اگرشكسته شده قدكمان شده/جون ميهمان مجلس نا محرمان شده



تاريخ : جمعه چهاردهم آذر ۱۳۹۳ | ۲۳:۳۸ بعد از ظهر | نویسنده : رضا عسکری |
  محرم امدو ماه عزا شد/ مه جانبازي خون خدا شد / جوانمردان عالم را بگويد/دوباره شور عاشورا به پا شد  



تاريخ : چهارشنبه هفتم آبان ۱۳۹۳ | ۱۸:۳۴ بعد از ظهر | نویسنده : كاظم انصاري |
سلام برشما دوستان شفیق

دوباره آمدم

شروعی دوباره اما از جنسی دیگر

از پیامهای شما بی نهایت تشکر میکنم

پایدار باشید

 



تاريخ : سه شنبه چهاردهم مرداد ۱۳۹۳ | ۱:۱۴ قبل از ظهر | نویسنده : كاظم انصاري |


هر بامداد آهویی از خواب بر می خیزد

و میداند که از تندترین شیر باید تندتر بدود وگرنه کشته خواهد شد

هر بامداد شیری از خواب بر می خیزد

و میداند که باید از تندترین آهو تندتر بدود وگرنه از گرسنگی خواهد مرد

فرقی ندارد آهو باشی یا شیر ،

آفتاب که برمی آید آماده دویدن باش



تاريخ : سه شنبه بیستم خرداد ۱۳۹۳ | ۱۰:۵۹ قبل از ظهر | نویسنده : كاظم انصاري |


اداره کردن زن آسان تر است یا کشور !؟ روزی از میلتون، شاعر معروف انگلیسی پرسیدند: «چرا ولیعهد انگلستان می تواند در ۱۴ سالگی بر تخت سلطنت بنشیند و سلطنت کند؛ اما تا ۱۸ سال نداشته باشد نمی تواند ازدواج کند؟» میلتون گفت: «به خاطر این که اداره کردن یک مملکت از اداره کردن یک زن به مراتب آسان تر است!»

………………………………………………….

 

اعتراف عجیب یک همسرکش! جولی، همسر عزیزم، الان که این نامه را می خوانی جنازه من در استخر حیاط غوطه ور است. فراموش نکن خودکشی من تقصیر تو بود. شوهرت استفان جولی نامه را خواند و از اتاق آمد بیرون، به حیاط که رسید جنازه من را در استخر دید که از پشت در آب غوطه ور بود، با عجله شیرجه زد داخل استخر تا من را نجات دهد؛ اما یادش نبود که شنا بلد نیست، من هم از استخر آمدم بیرون!

 


 


زندگی مثل یک استکان چــــــای است!
به ندرت پیش می آید که
هم رنگش درست باشد..
هم طعمش و هم داغیش
امـــــا هیچ لذتی با آن برابر نیست…



تاريخ : سه شنبه بیستم خرداد ۱۳۹۳ | ۱۰:۳۹ قبل از ظهر | نویسنده : كاظم انصاري |

من همیشه خوشحالم، می دانی چرا؟
چون از هیچکس انتظاری ندارم. انتظارها همیشه پایان بدی دارند.
زندگی کوتاه است، زندگیت را دوست بدار، شاد باش، لبخند بزن.
و به یاد داشته باش،
قبل از صحبت کردن، گوش کن.
قبل از نوشتن، فکر کن.
قبل از آزردن، دیگری را هم در نظر بگیر.
قبل از تنفر، دوست داشته باش.
و قبل از مردن زندگی کن


 ویلیام شکسپیر

 



تاريخ : سه شنبه سیزدهم خرداد ۱۳۹۳ | ۱۳:۵۸ بعد از ظهر | نویسنده : كاظم انصاري |



تاريخ : سه شنبه سیزدهم خرداد ۱۳۹۳ | ۱۳:۵۰ بعد از ظهر | نویسنده : كاظم انصاري |

میلاد مسعود و مبارک حضرت سیدالشهدا امام حسین (ع)، حضرت

ابوالفضل العباس(ع)، حضرت امام علی بن الحسین زین العابدین(ع) و

حضرت علی اکبر (ع)، گلهای معطر باغ با صفا و زیبای ماه شعبان المعظم

را به تمام مسلمانان و هموطنان  و دوستان عزیز تبریک و تهنیت عرض

نموده، سلامت، سعادت و توفیق پیروی از آن بزرگواران را از درگاه ربوبی

مسئلت می نمایم.

 



تاريخ : یکشنبه یازدهم خرداد ۱۳۹۳ | ۸:۵۴ قبل از ظهر | نویسنده : كاظم انصاري |

ردپـا

 
یک شب مردی خواب عجیبی دید.او خواب دید دارد در کنار ساحل همراه با خدا قدم می زند.
 روی اسمان صحنه هایی از زندگی او صف کشیده بودند. در همه ان صحنه ها دو ردیف رد پا روی شن ها دیده می شد که یکی از انها به او تعلق داشت و دیگری متعلق به خدا بود. هنگامی که اخرین صحنه جلوی چشمانش امد،دید که
بیشتر از یک جفت رد پا دیده نمیشود. او متوجه شد که اتفاقا در این صحنه،سخت ترین دوره زندگی او را از سر گذرانده است.این موضوع، او را ناراحت کرد و به خدا گفت:خدایا تو به من گفتی که در تمام طول این راه را با من خواهی بود،ولی حالا متوجه شدم که در سخت ترین دوره زندگیم فقط یک جفت رد پا دیده می شود. سر در نمی اورم که چطور در لحظه ای که به تو احتیاج داشتم تنهایم گذاشتی.
خداوند جواب داد: من تو را دوست دارم و هرگز ترکت نخواهم کرد.دوره امتحان و رنج،یعنی همان دوره ای که فقط یک جفت رد پا را میبینی زمانی است که من تو را در آغوش گرفته بودم.

 



تاريخ : شنبه دهم خرداد ۱۳۹۳ | ۱۱:۵۸ قبل از ظهر | نویسنده : كاظم انصاري |

خــودت را نرنجــان … آنکـه بودنـت را قدر ندانست ! لایق حضــور در فکـرت هم نیست

***************

معلم پسرک را صدا زد تا انشایش را با موضوع علم بهتر است یاثروت را بخواند, پسرک با صدای لرزان گفت ننوشته ام معلم با خط کش چوبی پسرک را تنبیه کرد و او را پایین کلاس پا در هوا نگه داشت پسرک در حالیکه دستهای قرمزو باد کرده اش را به هم می مالید زیر لب گفت: آری ثروت بهتر است چون اگر داشتم دفتری میخریدم و انشایم را می نوشتم

***************

 مــــردم ایــــن شـــهر چقـــدر خوبنـــد دیدنـــد کـــفش نـــدارم ؛ برایـــــم پاپــــوش درســـت کـــــردند

(دکتر شریعتی)

**************

آمدی وه كه چه مشتاق و پریشان بودم     تا برفتی ز برم صورت بی جان بودم   نه فراموشیم از ذكر تو خاموشی بود كه در اندیشه اوصاف تو حیران بودم     بی تو در دامن گلزار نخفتم یك شب     كه نه در بادیه ی خارمغیلان بودم     زنده می كرد مرا دم به دم امید وصال     ورنه دور از نظرت كشته هجران بودم      به تولای تو در آتش محنت چو خلیل گوییا در چمن لاله و ریحان بودم     تا مگر یك نفسم بوی تو آرد دم صبح     همه شب منتظر مرغ سحر خوان بودم سعدی از جور فراقت همه روز این می گفت            عهد بشكستی و من بر سر پیمان بودم ............................................................... تو از دردی كه افتادست بر جانم چه می دانی؟ دلم تنها تو را دارد ولی با او نمی مانی تمام سعی تو كتمان عشقت بود در حالی كه از چشمان مستت خوانده بودم راز پنهانی فقط یك لحظه آری با نگاهی اتفاق افتاد چرا عاقل كند كاری كه بازآرد پشیمانی؟



تاريخ : دوشنبه پنجم خرداد ۱۳۹۳ | ۱۰:۰ قبل از ظهر | نویسنده : كاظم انصاري |

مدتی است از شکسته شدن این دل گذشته ،

هنوز قطره هایی از اشکهای  آن روزها بر چشمانم نشسته ،

حالم بهتر نیست از این دل خسته ...

گرفته دلم ، کجایی که آرامم کنی ، کجایی که این غم یخ زده را در دلم آب کنی .

گرفته دلم ، کجایی که به درد دلهایم گوش کنی،

نیستی و من در حسرت این لحظه ها نشسته ام

، نیستی و من بیشتر از همیشه خسته ام در لا به لای برگهای

زندگی ، نیست برگی که از تو ننوشته باشم ،

نیست روزی که از تو نگفته باشم هزار سال هم که بگذرد من در توهم حضورت نفس می کشم

 من آن شانه هایت را می خواهم که پناهم بود همان یک وجب از شانه ات تمام دارایی ام بود من آن دست های گرمت را می خواهم .

با آن نگاه مهربان و آن همه خوبی

وقتی دیروز باران بارید.

“آن مرد در باران آمد” را به یاد آوردم

یادم آمد که دیگر پدرم در باران

بالبخند بر لب

نخواهد آمد

دیروز دلم تنگ شد و با آسمان و دلتنگی‌اش

با زمین و تنهائیش

با خورشید و نبودنش

به یاد پدر سخت گریستم

پدرم وقتی رفت سقف این خانه ترک بر میداشت

پدرم وقتی رفت دل من سخت شکست....

 

شادی روح پدران آسمانی صلوات



تاريخ : شنبه بیست و هفتم اردیبهشت ۱۳۹۳ | ۱۸:۴۳ بعد از ظهر | نویسنده : كاظم انصاري |


شعر معلم

 

آنکه نقاش است و نقشی ساخته

با قلـــــــم طرح نویی انداخته

در مسیر واژه های دوستــــــــی

سطر سطــری زآشنایی داشته

آنکه چون اسطوره های پارســی

عین ولامی را به میم افراشته

هم ردیف انبیاء و عارفـــــــــــان

پوششی بر جـــــهل جاهل بافته

آنکه آهنگ و کلامی دل ربــا

از یرای درس خـــــــــود آراسته

چشمه های معرفت جوشــــد ز او

دانشی از حد فزون انبـــــــاشته

لحظه هایش پر شده از خـاطرات

خاطراتی که زدل جان باخـــته

هرچه از عطرش ببویم کم بود

او گلستان ها ز گل ها کاشته

آنکه معمار است و الگوی همه

لاله ای بر قلب خود بگذاشته

با سلاح علم در راه مـــــــــــــراد

چون جلوداران به کفران تاخته

آن معلّم آن مرّبی آن که او

از فنونش عالمی پرداختــــــــه

او عزیز است و مقامش پاس دار

چونکه یزدان نام او بنگاشته

عارف آن باشد که چون قطعه زمین

هرکسی او را لگد انداخته

یعنی از زهد و کلام و علم او

ذره ای از دانشش برداشته

بار الا ها این سلیمان را مدد

تا چو ابران سایه ها افراشته


روز معلم برتمامی معلمان عزیز مبارک



تاريخ : شنبه سیزدهم اردیبهشت ۱۳۹۳ | ۹:۲۲ قبل از ظهر | نویسنده : كاظم انصاري |

داستان گربه را دم حجله کشتن

میگویند در ایام قدیم دختری تندخو و بد اخلاق وجود داشته که هیج کس حاضر به ازدواج با او نبوده است. پس از چندی پسری از اهالی شهامت به خرج می دهد و تصمیم می گیرد که با وی ازدواج کند. بر خلاف نظر همه ، او میگوید که میتواند دخترک را رام کند. خلاصه پس از مراسم عروسی ، عروس و داماد وارد حجله میشوند و....  چند دقیقه از زفاف که میگذرد پسرک احساس تشنگی میکند . گربه ای در اتاق وجود داشته از او میخواهد که آب بیاورد. چند بار تکرار میکند که ای گربه برو و برای من آب بیاور. گربه بیچاره که از همه جا بی خبر بوده از جایش تکان نمی خورد تا اینکه مرد جوان چاقویش را از غلاف بیرون می کشد و سر از تن گربه جدا میکند. سپس رو یه دختر میکند و میگوید برو آب بیار



تاريخ : یکشنبه هفتم اردیبهشت ۱۳۹۳ | ۱۳:۳ بعد از ظهر | نویسنده : كاظم انصاري |
مـادران پاکنـد، همچـون یـاسها


گـوهـرانـی ، بهتـر از المـاسها

قلبشان دشتی ز مهـر و عاطفه

روحشان لبریز از، احسـاسـها

شاعر : خانم زرناز

مادر، ای لطیف ترین گل بوستان هستی، ای باغبان هستی من، گاهِ روییدنم باران

مهربانی بودی که به آرامی سیرابم کند. گاهِ پروریدنم آغوشی گرم که بالنده ام سازد. روزت

مبارک مادر خوبم . . .

. زندگی را بخش می کنم زنـ ... دِ ... گی

 

دو حرف اول بهار و شروع زندگی ست : زن

 

روز زن ؛ روز اولین بخش سه گانه زندگی بر مادران؛ زنان و دختران (شیرزنان آینده ایران) مبارکباد



تاريخ : یکشنبه سی و یکم فروردین ۱۳۹۳ | ۱۳:۵ بعد از ظهر | نویسنده : كاظم انصاري |

مرد فقیرى بود که همسرش کره مى ساخت و او آنرا به یکى از بقالى های شهر مى فروخت

آن زن کره ها را به صورت دایره های یک کیلویى مى ساخت.مرد آنرا به یکى از بقالى های شهر مى فروخت و در مقابل مایحتاج خانه را مى خرید.

 روزى مرد بقال به اندازه کره ها شک کرد و تصمیم گرفت آنها را وزن کند.

هنگامى که آنها را وزن کرد، اندازه هر کره ۹۰۰ گرم بود. او از مرد فقیر عصبانى شد

 و روز بعد به مرد فقیر گفت:دیگر از تو کره نمى خرم،تو کره را به عنوان یک کیلو به من مى فروختى در حالى که وزن آن ۹۰۰ گرم است.مرد فقیر ناراحت شد و سرش را پایین انداخت و گفت:ما ترازویی نداریم ویک کیلو شکر از شما خریدیم و آن یک کیلو شکر را به عنوان وزنه قرار مى دادیم . یقین داشته باش که:به اندازه خودت برای تو اندازه مى گیریم



تاريخ : شنبه بیست و سوم فروردین ۱۳۹۳ | ۱۳:۳۱ بعد از ظهر | نویسنده : كاظم انصاري |