d تبلو روستایی کوچک با مردمانی بزرگ





تاريخ : چهارشنبه سیزدهم شهریور ۱۳۹۲ | ۱۴:۵ بعد از ظهر | نویسنده : كاظم انصاري |
با سلام خدمت همشهریان عزیز

بعد از گذشت ماه ها از سرقت خانه ی کد خدارحمت الله  بلاخره دزد پیدا شد.

در کمال نا باوری کد خدا رحمت الله سکوت کرد و از گفتن نامش خود داری کرد فقط جهت حفظ ابروی دزد به اقا محمد رضا از اهالی شریف تبلو بصورت خصوصی گفت مشروط به اینکه به کسی نگویند خب ایشان هم به کسی نگفتن فقط با من خصوصی ومن با اون بصورت خصوصی در میان گذاشتیم تا کسی نفهمد شما هم الان نشنیده بگیرید.هنوز دزد پیدا نشده.



تاريخ : سه شنبه بیست و نهم دی ۱۳۹۴ | ۱۰:۳۱ قبل از ظهر | نویسنده : كاظم انصاري |

 

شعر زمستان اخوان ثالث  

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت

سرها در گریبان است.

کسی سربر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را

نگه جز پیش پا را دید نتواند

که ره تاریک و لغزان است

وگر دست محبت سوی کس یازی

به اکراه آورد دست از بغل بیرون

که سرما سخت سوزان است

نفس کز گرمگاه سینه می آید برون ابری شود تاریک

چو دیوار ایستد در پیش چشمانت

نفس کاین است پس دیگر چه داری چشم

زچشم دوستان دور یا نزدیک

مسیحای جوان مرد من ای ترسای پیر پیرهن چرکین

هوا بس ناحوانمردانه سرد است...آی...

دمت گرم و سرت خوش باد

سلامم را تو پاسخ گوی در بگشای!

منم من میهمان هر شبت لولی وش مغموم

منم من سنگ تیپا خورده رنجور 

منم دشنام پست آفرینش نغمه ناجور

نه از رومم نه از زنگم همان بیرنگ بیرنگم

بیا بگشای در بگشای دلتنگم

حریفا میزبانا میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد

تگرگی نیست مرگی نیست

صدایی گر شنیدی صحبت سرما و دندان است

من امشب آمدستم وام بگذارم

حسابت را کنار جام بگذارم

چه می گویی که بیگه شد سحر شد بامداد آمد

فریبت می دهد برآسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست

حریفا! گوش سرما برده است این یادگار سیلی سرد زمستان است

و قندیل سپهر تنگ میدان مرده یا زنده

به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود پنهان است

حریفا! رو چراغ باده را بفروز شب با روز یکسان است

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت

هوا دلگیر درها بسته سرها در گریبان دستها پنهان

نفس ها ابر دل ها خسته و غمگین

درختان اسکلت های بلور آجین

زمین دلمرده سقف آسمان کوتاه

غبار آلوده مهروماه

.

.

زمستان است......



تاريخ : چهارشنبه بیست و سوم دی ۱۳۹۴ | ۱۱:۳۷ قبل از ظهر | نویسنده : كاظم انصاري |

می توان در سایه آموختن گنج عشق جاودان اندوختن اول از استاد، یاد آموختیم پس،

سویدای سواد آموختیم از پدر گر قالب تن یافتیم از معلم جان روشن یافتیم ای معلم چون

کنم توصیف تو چون خدا مشکل توان تعریف تو ای تو کشتی نجات روح ما ای به طوفان

جهالت نوح ما یک پدر بخشنده آب و گل است یک پدر روشنگر جان و دل است لیک اگر

پرسی کدامین برترین آنکه دین آموزد و علم یقین استاد حسین شهریار

##################

سلام بر معلمین مهربانمان در تبلو 

انهایی که از اول تاسیس مدرسه تبلو تدریس داشته اند.دست بوس همه انها هستم

این روز را به انها از صمیم قلب تبریک میگویم و آرزویم صحت وسلامتی انها ست

خدایا پایدار و سربلند بدارشان

آقای بهمن  اولین معلم تبلو اهل اصفهان

هاشم وارسته

خانم معصومه یزدان پناه

اقای ناصری

اقای غلامرضامجاوری

آقای سید حسین موسوی

آقای قربانی

آقای سالاری

آقای کوره گر

آقای جعفر زاده

آقای قاسمی

آقای محمدفیروزی

آقای علی هرمزی

.........

..........

اگر کسی از قلم افتاد یادش در دلمان زنده است

معلم عزیزم دوستت دارم

تنتان سالم ویادتان به نیکی باد

 



تاريخ : سه شنبه پانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۴ | ۱۰:۱۱ قبل از ظهر | نویسنده : كاظم انصاري |
برای اولین بار در تاریخ تبلو دزدی صورت گرفت که جای تعجب و حیرت بسیار دارد.

چه کسی دزد است

وای که ردپای دزد آبادی ما، چقدر شبیه چکمه های کدخداست


وای که ردپای دزد آبادی ما، چقدر شبیه چکمه های کدخداست؟؟؟؟؟؟
روزی که ردپای به جا مانده، شبيه چکمه های کدخدا بود یکی میگفت: دزد، چکمه های کدخدا را دزدیده، دیگری گفت: چکمه هاش شبیه چکمه کدخدا بوده. هر کسی به طریقی واقعیت را توجیه میکرد.
دیوانه ای فریاد برآورد: که مردم؛ دزد، خود کدخداست، مردم پوزخندی زدن و گفتند: کدخدا به دل نگیر، مجنون است دیوانه است، ولی فقط کدخدا فهمید که تنها عاقل آبادی اوست. از فردای آن روز کسی آن مجنون را ندید و احوالش را جویا شدند که کدخدا میگفت: دزد او را کشته است، کدخدا واقعیت را گفت ولی درک مردم از واقعیت، فرسنگها فاصله داشت، شاید هم از سر نوشت مجنون میترسیدند چون در آن آبادی، دانستن بهايش سنگین ولی نادانی، انعام داشت، پس همه عرعرکنان هر روز در خانه کدخدا جمع میشدند!!!!!

 

سیمین بهبهانی

..................................................................................................

کربلایی از کربلا آمد دید دزد به خانه اش زده

نگران شد و داد بر آورد به درگاه خدا  کربلایی بود و از زیارت برگشته متبرک بود ویی گناه به خودش اجازه داد به هر کس و هر کس تهمت بزند .به مدد بچه های بالا انگشت اتهامش به سوی همه دراز شده است خدیا اینها بندگان پاک تواند و خو دشان را جانشین تو در روی زمین می دانند نماز اول وقت می خوانند مسجد می سازند در مسجد نماز می خوانند پیش نماز می ایستند و هزاران کار دیگر به حکم تو میکنند.

تازگی ها شنیدم زن هم صیغه می کنند خب باز هم حق خودشان می دانند

نگفتی خدا کی و کجا اینها از تو حکم به انجام این امورات را گرفته اند .

آیا از این احکام به ما هم می دهی نا قلا شرایطش را بگو شاید ماهم جزو این خواص شدیم دنیا رئ چه دیدی

 

حیرانم وحیران از این خود خواهی و خودبینی

 



تاريخ : چهارشنبه بیست و ششم فروردین ۱۳۹۴ | ۱۱:۷ قبل از ظهر | نویسنده : كاظم انصاري |
آی تبلو...!
سرزمین خیال خورشید...
دیار آشنای زمین...
با تو ام ،
با تو که اینچنین آشنا وغریبی در نگاه خورشید...
با توام...؟!
زمین من کجاست..؟!
بر کدامین قلمروی صفای توست ؛
باصفا سرزمین،
زمین نازنین من کجاست...............!!!؟

تبلو...
تنها مانده ای انگار....
تو نیز هم....!

یاد باد آن روزگاران یاد باد...
سرای بالا...
شب پرستاره...
حلقه ی آتش...
یاد باد.......
درخت زیباسبز عنابت...
بوی کاه گل دیوارهای قدیمی ات...
هیاهوی نگاه تیزبین هاپوی باوفا،
آوای آرام گله و مرغان اهلی ات
بوی یونجه ،
بوی نان ،
بوی گندم...
دستهای مهربانی ،
گلهای زعفران...
نگاه لبریز مهرجوی،
مهربان مادر...
و
دل بی ریای تو...
آی تبلو...!
یاد تو و زمین بخیر.............



تاريخ : دوشنبه بیست و پنجم اسفند ۱۳۹۳ | ۲۰:۲۳ بعد از ظهر | نویسنده : كاظم انصاري |
دیوارهای دنیا بلند است ، و من گاهی دلم را پرت می کنم آن طرف دیوار.
مثل بچه بازیگوشی که توپ کوچکش را از سر شیطنت به خانه ی همسایه می اندازد.
به امید آن که شاید در آن خانه باز شود، گاهی دلم را پرت می کنم آن طرف دیوار.
آن طرف حیاط خانه خداست.
و آن وقت هی در می زنم،
... در می زنم،
در می زنم،
و می گویم:
“دلم افتاده توی حیاط شما ،می شود دلم را پس بدهید؟”



تاريخ : جمعه پانزدهم اسفند ۱۳۹۳ | ۱۲:۳۰ بعد از ظهر | نویسنده : كاظم انصاري |

میتوان برگشت و آغاز خوبی داشت، اما میتوان شروع کرد و پایان خوبی داشت

***************************

  انتقاد هم مانند باران ، باید آنقدر نرم باشد
تا بدون خراب کردن ریشه های آن فرد موجب رشد او شود . . .

***************************

خاموش کردن شمع فردی دیگر
باعث نخواهد شد که شمع شما درخشانتر  نور افشانی کند . . .

***************************

ترجیح می دهم حقیقتی مرا آزار دهد ، تا اینکه دروغی آرامم کند. . .

***************************

می پسـندم پاییـز را
که معافـم می کنـد
از پنـهان کردن
دردی که در صـدایم می پیچـد ُ
اشکی که در نگاهـم می چرخـد
آخر همه مـی داننـد
سـرما خورده ام . . . !

***************************

خسته ام! نه اینکه کوه کنده باشم نه …! دل کنــــــــده ام!

***************************

برای قرصهایم لالایی می خوانم تا به خواب روند و فراموش نکنند که، خواب آورند نه یاد آور !!

***************************

بـزرگ که میشــــوی ؛ غصـه هایت زودتـر از خـودت قـد می کشــند ، درد هـایت نــیز ! غــافل از آنکه لبخــندهـایت را ، در آلبــوم کـودکــی ات جــا گــذاشتــی

***************************

چه فرقی دارد ، پُشت میله ها باشی ؛ یا در خیابانهای شهر در حال قدم زدن ، وقتی که آرزوهایت ، در حبس باشند!!!

***************************

 چمدانت را که به دست می گیری
چیزی در من از دست می رود…
باور کردنی نیست
که چگونه

 

حجم اینهمه خاطره
در چمدان کوچکت جا می شود !
فریاد می زنم اگر
این بغض لعنتی امانم دهد !
امان نمی دهد…
پس آهسته زیر لب می گویم:
"مراقب خاطره هایمان باش ...

***************************

ﺗﻮ ﺭﻓﺘﻪ ﺍﯼ … ﺍﻣﺎ … ﻓﻘﻂ ﺍﺯ ﺗﻮ ﺧﻮﺍﻫﺸﯽ ﺩﺍﺭﻡ …
ﻫﺮ ﮐﺠﺎﯼ ﺍﯾﻦ ﺩﻧﯿﺎ ﮐﻪ ﺑﻮﺩﯼ …
ﻫﺮ ﮐﺠﺎ …
ﺣﺘﯽ ﺩﺭ ﺁﻏﻮﺵ ﻋﺸﻘﺖ …

حتی در کنار کس دیگر …

ﻫﺮ ﻭﻗﺖ ﺧﻮﺷﺤﺎﻝ ﺑﻮﺩﯼ ﻭ ﺍﺯ ﺗﻪ ﺩﻝ ﻣﯽ ﺧﻨﺪﯾﺪﯼ …
ﯾﺎﺩﺕ ﺑﺎﺷﺪ … ﮐﺎﺭﯼ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﯼ ﮐﻪ ﯾﮏ ﻧﻔﺮ …
ﻣﺪﺗﻬﺎﺳﺖ ﻧﻤﯽ ﺗﻮﺍﻧﺪ ﺍﺯ ﺗﻪ ﺩﻝ ﺑﺨﻨﺪﺩ ….

***************************

کمـــــی دورتــر بـایست …
لطفـــــــــا ً !!
من دیــوانه تــر از آنــم …
کــه بی هــوا ،
در آغـوشت نگیــرم … !

 

***************************

لیلی!

به قصه خودت بازگرد اینجا مجنون با همه لیلیها"محرم"است به جز لیلی خودش...

***************************

از ياد نميبرم
حالا كه با منى
حالا كه منو انتخاب كردى
من خوشبختى ات را
به تو بدهكارم !

***************************

ﺣﺎﻟﻢ ﺣﺎﻝ ﮔﺮﮔﯽ ﺍﺳﺖ
ﮐﻪ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﺗﻮﺑﻪ ﺍﺵ ﺭﺍ ﭘﺬﯾﺮﻓﺘﻪ
ﺍﻣﺎ ﻣﺮﺩﻣﺎﻥ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﻨﺪ ﺗﻮﺑﻪ ﮔﺮﮒ ﻣﺮﮒ ﺍﺳﺖ



تاريخ : جمعه پانزدهم اسفند ۱۳۹۳ | ۱۲:۲۷ بعد از ظهر | نویسنده : كاظم انصاري |

http://s1.picofile.com/file/6240597582/kurosh.jpg

دستانی که کمک می کنند پاکتر از دستهایی هستند که رو به آسمان دعا می کنند
.

.

.

اگر میخواهید دشمنان خود را تنبیه کنید به دوستان خود محبت کنید

.

.

.

سخت کوشی هرگز کسی را نکشته است، نگرانی از آن است که انسان را از بین می برد

.

.

.

اگر همان کاری را انجام دهید که همیشه انجام می دادید، همان نتیجه ای را می گیرید که همیشه می گرفتید

 

آنچه جذاب است سهولت نیست، دشواری هم نیست، بلکه دشواری رسیدن به سهولت است .

.

.

.

وقتی توبیخ را با تمجید پایان می دهید، افراد درباره رفتار و عملکرد خود فکر می کنند، نه رفتار و عملکرد شما

 

.

.

.

افراد موفق کارهای متفاوت انجام نمی دهند، بلکه کارها را بگونه ای متفاوت انجام می دهند.

.

.

.

پیش از آنکه پاسخی بدهی با یک نفر مشورت کن ولی پیش از آنکه تصمیم بگیری با چند نفر .

.

.

.

کار بزرگ وجود ندارد، به شرطی که آن را به کارهای کوچکتر تقسیم کنیم .

.

.

.

کارتان را آغاز کنید، توانایی انجامش بدنبال می آید .

.

.

.

انسان همان می شود که اغلب به آن فکر می کند .

.

.

.

همواره بیاد داشته باشید آخرین کلید باقیمانده، شاید بازگشاینده قفل در باشد

 

 

.

.

.

تنها راهی که به شکست می انجامد، تلاش نکردن است .

.

.

.

دشوارترین قدم، همان قدم اول است .

.

.

.

عمر شما از زمانی شروع می شود که اختیار سرنوشت خویش را در دست می گیرید .

.

.

.

 

آفتاب به گیاهی حرارت می دهد که سر از خاک بیرون آورده باشد .

.

.

.

وقتی زندگی چیز زیادی به شما نمی دهد، بخاطر این است که شما چیز زیادی از آن نخواسته اید .

.

.

.

من یاور یقین و عدالتم من زندگی ها خواهم ساخت، من خوشی های بسیار خواهم آورد من ملتم را سربلند ساحت زمین خواهم کرد، زیرا شادمانی او شادمانی من است.



تاريخ : دوشنبه چهارم اسفند ۱۳۹۳ | ۲۳:۱۵ بعد از ظهر | نویسنده : كاظم انصاري |
من زندگی را دوست دارم
ولی از زندگی دوباره می ترسم!
دین را دوست دارم
ولی از کشیش ها می ترسم!
قانون را دوست دارم
ولی از پاسبان ها می ترسم!
عشق را دوست دارم
ولی از زن ها می ترسم!
کودکان را دوست دارم
ولی از آینه می ترسم!
سلام را دوست دارم
ولی از زبانم می ترسم!
من می ترسم ، پس هستم
این چنین می گذرد روز و روزگار من
من روز را دوست دارم
ولی از روزگار می ترسم
حسین پناهی

.
چه مهمانان بی دردسری هستند مردگان
نه به دستی ظرفی را چرک می کنند
نه به حرفی دلی را آلوده
تنها به شمعی قانعند
و اندکی سکوت…
حسین پناهی
.
.
.
درختان می گویند بهار
پرندگان می گویند ، لانه
سنگ ها می گویند صبر
و خاک ها می گویند مصاحب
و انسان ها می گویند «خوشبختی»
امّا همه ی ما در یک چیز شبیهیم ،
در طلب نور !
ما نه درختیم
و نه خاک .
پس خوشبختی را با علم به همه ی ضعف هامان در تشخیص ،
باید در حریم خودمان جستجو کنیم …
حسین پناهی
.
.
.
کهکشانها کو زمینم؟
زمین کو وطنم؟
وطن کو خانه ام؟
خانه کو مادرم؟
مادر کو کبوترانم؟
من گم شدم در تو یا تو گم شدی در من ، ای زمان؟…
حسین پناهی
.
.
.
در انتهای هر سفر
در آیینه
دار و ندار خویش را مرور می کنم
این خاک تیره این زمین
پاپوش پای خسته ام
این سقف کوتاه آسمان
سرپوش چشم بسته ام
اما خدای دل
در آخرین سفر
در آیینه به جز دو بیکرانه کران
به جز زمین و آسمان
چیزی نمانده است
گم گشته ام ‚ کجا
ندیده ای مرا ؟
حسین پناهی
.
.
.
نیم ساعت پیش ،
خدا را دیدم قوز کرده با پالتوی مشکی بلندش
سرفه کنان در حیاط از کنار دو سرو سیاه گذشت
و رو به ایوانی که من ایستاده بودم آمد ،
آواز که خواند تازه فهمیدم ،
پدرم را با او اشتباهی گرفته ام !
حسین پناهی
.
.
.
ما چیستیم ؟!
جز ملکلولهای فعال ذهن زمین ،
که خاطرات کهکشان هارا
مغشوش میکند!
حسین پناهی
.
.
.
بی تو
نه بوی خاک نجاتم داد
نه شمارش ستاره ها تسکینم
چرا صدایم کردی
چرا ؟
سراسیمه و مشتاق
سی سال بیهوده در انتظار تو ماندم و نیامدی
نشان به آن نشان
که دو هزار سال از میلاد مسیح می گذشت
و عصر
عصر والیوم بود
و فلسفه
حسین پناهی
.
.
.
و رسالت من این خواهد بود
تا دو استکان چای داغ را
از میان دویست جنگ خونین
به سلامت بگذرانم
تا در شبی بارانی
آن ها را
با خدای خویش
چشم در چشم هم نوش کنیم
حسین پناهی
.
.
.
شب در چشمان من است
به سیاهی چشمهایم نگاه کن
روز در چشمان من است
به سفیدی چشمهایم نگاه کن
شب و روز در چشم های من است
به چشمهایم نگاه کن
پلک اگر فرو بندم
جهانی در ظلمات فرو خواهد رفت
حسین پناهی
.
.
.
به من بگویید
فرزانه گانِ رنگ بوم و قلم
چگونه
خورشیدی را تصویر می کنید
که ترسیمش
سراسر خاک را خاکستر نمی کند ؟
حسین پناهی
.
.
.
انسانم !
ساکت ، چون درخت سیب !
گسترده ، چون مزرعه ی یونجه !
و بارور ، چون خوشه ی بلوط !
به جز خداوند ،
چه کسی شایسته ی پرستش من خواهد بود ؟!
حسین پناهی
.
.
.
میزی برای کار ،
کاری برای تخت ،
تختی برای خواب ،
خوابی برای جان ،
جانی برای مرگ ،
مرگی برای یاد ،
یادی برای سنگ ،
این بود زندگی …
حسین پناهی
.
.
.
نیستیم !
به دنیا می آییم
عکس ِ یک نفره می گیریم !
بزرگ می شویم ،
عکس ِ دو نفره می گیریم !
پیر می شویم ،
عکس ِ یک نفره می گیریم …
و بعد
دوباره باز
نیستیم
حسین پناهی
.
.
.
بی شک جهان را به عشق کسی آفریده اند ،
چون من که آفریده ام از عشق
جهانی برای تو !
حسین پناهی
.
.
.
ما
در هیأت پروانه ی هستی
با همه توانایی ها و تمدن هامان شاخکی بیش نیستیم !
برای زمین ، هفتاد کیلو گوشت با هفتاد کیلو سنگ تفاوتی ندارد
یادمان باشد کسی مسئول دلتنگی ها و مشکلات ما نیست
اگر ردپای دزدِ آرامش و سعادت را دنبال کنیم
سرانجام به خودمان خواهیم رسید.
حسین پناهی
.
.
.
خورشید جاودانه می درخشد در مدار خویش
ماییم که پا جای پای خود می نهیم و غروب می کنیم
هر پسین
این روشنای خاطر آشوب در افق های تاریک دوردست
نگاه ساده فریب کیست که همراه با زمین
مرا به طلوعی دوباره می کشاند ؟
حسین پناهی



تاريخ : دوشنبه چهارم اسفند ۱۳۹۳ | ۲۳:۱۳ بعد از ظهر | نویسنده : كاظم انصاري |

خیانت یک اشتباه نیست

درست‌ترین اتفاق در یک رابطهٔ اشتباه است . . .

.

.

.

چه نقاش ماهری است

فکر و خیال

وقتی که دانه دانه موهایت را سفید می کند . . .

.

.

.

همیشه یادمون باشه که نگفته ها رو میتونیم بگیم

اما گفته ها رو نمى تونیم پس بگیریم . . .

.

.

.

مرداب به رود گفت :

چه کردی که زلالی ؟!

جواب داد :

” گذشتم “

شگفتا! وقتی که بود نمی دیدم،
وقتی می‌خواند نمی شنیدم…
.
وقتی دیدم که نبود…
وقتی شنیدم که نخواند…!
.چه غم انگیز است که وقتی چشمه ای سرد وزلال،
در برابرت، می جوشد و می خواند و می نالد،
تشنه آتش باشی و نه آب …
.
و چشمه که خشکید،
چشمه از آن آتش که تو تشنه آن بودی بخار شد
و به هوا رفت،
و آتش، کویر را تافت
و در خود گداخت
و از زمین آتش روئید
و از آسمان بارید
.
تو تشنه آب گردی و نه تشنه آتش،
و بعد ِعمری گداختن
از غم ِنبودن کسی که،
تا بود،
از غم نبودن تو می‌گداخت.
.
و تو آموختی که آنچه دو روح خویشاوند را،
در غربت این آسمان و زمین بی‌درد،
دردمند میدارد و نیازمند
بیتاب یکدیگر میسازد،
دوست داشتن است.
.
و من در نگاه تو،
ای خویشاوند بزرگ من،
ای که در سیمایت هراس غربت پیدا بود
و در ارتعاش پراضطراب سخنت،
شوق فرار پدیدار
دیدم که تو تبعیدی این زمینی!
.
و اکنون تو با مرگ رفته‌ای ومن اینجا
تنها به این امید دم میزنم
که با هر نفسی گامی به تو نزدیک تر می شوم…
.
و این زندگی من است.



تاريخ : دوشنبه چهارم اسفند ۱۳۹۳ | ۲۳:۱۱ بعد از ظهر | نویسنده : كاظم انصاري |

جملات زیبا و خواندنی درباره پدر

با پدرم جدول حل ميکردم که گفتم : پدر نوشته دوست, عشق , محبت و چهار حرفيه...
اتفاقا" دو حرف اولشم در اومده بود , يعني ب و الف
يه دفعه پدرم گفت فهميدم عزيزم ميشه بابا
با اينکه ميدونستم بابا ميشه ولي بهش گفتم نه اشتباهه
گفت ببين اگه بنويسي بابا عموديشم در مياد ...
... ... ... تو چشام اشک جمع شده بود و گفتم ميدونم ميشه بابا ولي ...
اينجا نوشته چهار حرفي، ولي تو که حرف نداري ...

*****************

من نبودم و تو بودی ،
بود شدم و تو تمام بودنت را به پایم ریختی ،
حالا سالهاست که با بودنت زندگی می کنم ،
هر روز، هر لحظه، هر آن و دم به دم هستی .
...
ببخش که گاهی آنقدر هستی که نمی بینمت ،
ببخش تمام نادانیها و نفهمی ها و کج فهمی هایم را،
اعتراض ها و درشتیهایم را ، و هر آنچه را که آزارت داد .
دستانت را می بوسم و پیشانیت را ،
که چراغ راه زندگیم بودی و هستی و خواهی بود ،
خاک پایت هستم تا هست و نیست هست .
به حرمت شرافتت می ایستم و تعظیم می کنم .

***************

زندگی آرام است، مثل آرامش یک خواب بلند.
زندگی شیرین است، مثل شیرینی یک روز قشنگ.
زندگی رویایی است، مثل رویای ِیکی کودک ناز.
زندگی زیبایی است، مثل زیبایی یک غنچه ی باز.
زندگی تک تک این ساعتهاست، زندگی چرخش این عقربه هاست، زندگی راز دل مادر من. زندگی پینه ی دست پدر است، زندگی مثل زمان در گذر...

**************

راحت نوشتیم بابا نان داد !
بی آنکه بدانیم بابا چه سخت ، برای نان همه جوانیش را داد ...

*********************

ســـَــر ســُـفره چیزی نبود . . .
یــخ در پــارچ
و
پدر هــر دو آب شــدند !
چــه دنــیای بی رحمــیست . . .

********************

پدر مثل خودکار می مونه
شکل عوض نمی کنه
ولی یه دفعه می بینی که نمی نویسه

مادر مثل مداد می مونه
هر لحظه تراشیده شدنشو می بینی
تا اینکه تموم می شه

*******************

خدایـــا !!!
به بزرگیـــــت قســـم.....
توعکس های دست جمعی....
جای هیچ پدر و مـــــادری رو خــالی نذار.....
آمیـــــن

************************

دخـتــَــر کـه بــاشی
میـدونـی اَوّلــــیـن عِشــق زنـدگیـتــ پـــِدرتـه
دخـتــَــر کـه بــآشی میـدونـی مُحکــَم تــَریـن پَنــآهگــاه دنیــآ
آغــوش گــَرم پـــِدرتـه
دخـتــَــر کـه بــآشی میـدونـی مــَردانــه تـَریـن دستــی
کـه مـیتونی تو دستـِـت بگیـــری و
دیگـه اَز هـــیچی نَتــَرسی
دســــتای گَرم وَ مِهـــــرَبون پـــِدرتـه
هَر کـجای دنیـا هم بـــاشی
چه بـاشه چـه نبــاشه
قَویتــریـن فِرشتــه ی نِگهبـــان پـــِدرته

***********************************

گفــت : با پدر يه جمـــله بســـاز
گفتــم: من با پدر جمله نميســازم ،
دنيــــــــامو مي سازم

*************************

پدر؛ تکیه گاهی است که بهشت زیر پایش نیست.. اما همیشه به جرم پدر بودن باید ایستادگی کند؛ و با وجود همه مشکلات, به تو لبخند زند تا تو دلگرم شوی که اگر بدانی ... چه کسی ، کشتی زندگی را از میان موج های سهمگین روزگار به ساحل آرام رویاهایت رسانده است؛ "پدرت"را می پرستیدی......

**************************

وقتي پشت سر پدرت از پله ها مياي پايين و ميبيني چقدر آهسته ميره ، ميفهمي پير شده ! وقتي داره صورتش رو اصلاح ميکنه و دستش ميلرزه ، ميفهمي پير شده ! وقتي بعد غذا يه مشت دارو ميخوره ، ميفهمي چقدر درد داره اما هيچ چي نميگه... و وقتي ميفهمي نصف موهاي سفيدش به خاطر غصه هاي تو هستش ، دلت ميخواد بميري

......................................................

خورشید هر روز دیرتر از پدرم بیدار می شود اما زودتر از او به خانه بر می گرددبه سلامتي هرچي پدره . .

منبع:pat-o-mat.com



تاريخ : سه شنبه چهاردهم بهمن ۱۳۹۳ | ۱۰:۹ قبل از ظهر | نویسنده : كاظم انصاري |
کفش هایی که دور انداختم

ﺳﺎﻝ ﮔﺬﺷﺘﻪ ، ﻳﮏ ﺟﻔﺖ ﮐﻔﺶ ﺧﺮﻳﺪﻡ ﮐﻪ ﺭﻧﮕﺶ ﻗﺸﻨﮓ ﺑﻮﺩ ،
ﺍﻣﺎ ﺍﻧﺪﮐﻲ ﭘﺎﻫﺎﻳﻢ ﺭﺍ ﺁﺯﺭﺩﻩ ﻣﻲ ﮐﺮﺩ .
ﻓﺮﻭﺷﻨﺪﻩ ﮔﻔﺖ: ﮐﻤﻲ ﮐﻪ ﺑﮕﺬﺭﺩ، ﺟﺎ ﺑﺎﺯ ﻣﻲ ﮐﻨﺪ .
ﺧﺮﻳﺪﻡ ،
ﭘﻮﺷﻴﺪﻡ ،
ﺧﻴﻠﻲ ﮔﺬﺷﺖ ﺍﻣﺎ ﺟﺎ ﺑﺎﺯ ﻧﮑﺮﺩ ،
ﻓﻘﻂ ﺍﺳﺘﺨﻮﺍﻥ ﻫﺎﻱ ﭘﺎﻳﻢ ﺭﺍ ﺁﺯﺭﺩﻩ ﻣﻲ ﺳﺎﺧﺖ .
ﺑﺎ ﺧﻮﺩﻡ ﮔﻔﺘﻢ ،
ﺑﻬﺮ ﺣﺎﻝ ﺍﻳﻦ ﻫﻤﺎﻥ ﺭﻧﮕﻲ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﻣﻲ ﺧﻮﺍﻫﻢ ،
ﺩﺭﻣﺴﻴﺮﻫﺎﻱ ﮐﻮﺗﺎﻩ ﻣﻲ ﭘﻮﺷﻢ .
ﺩﺭ ﻣﺴﻴﺮﻫﺎﻱ ﮐﻮﺗﺎﻩ ﻫﻢ ، ﭘﺎﻫﺎﻳﻢ ﺭﺍ ﺁﺯﺭﺩﻩ ﻣﻲ ﮐﺮﺩ .
ﻣﻦ ﺍﺷﺘﺒﺎﻩ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩﻡ .
ﮐﻔﺸﯽ ﮐﻪ ﭘﺎﯾﻢ ﺭﺍ ﺁﺯﺭﺩﻩ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ ﻫﺮ ﭼﻘﺪﺭ ﻫﻢﺧﻮﺷﺮﻧﮓ ﺑﻮﺩ ،
ﻧﺒﺎﯾﺪ ﻣﯽ ﺧﺮﯾﺪﻡ ﻭ ﻭﻗﺘﯽ ﺧﺮﯾﺪﻡ ﻭ ﻓﻬﻤﯿﺪﻡ ﺍﺷﺘﺒﺎﻩ ﮐﺮﺩﻡ ﻧﺒﺎﯾﺪ ﻧﮕﻬﺶ ﻣﯽ ﺩﺍﺷﺘﻢ .
ﺍﺷﺘﺒﺎﻩ ﺍﺷﺘﺒﺎﻩ ﺍﺳﺖ ،
ﻧﺒﺎﯾﺪ ﻧﮕﻬﺶ ﺩﺍﺷﺖ .
ﻧﺒﺎﯾﺪ ﻃﯽ ﺭﻭﺯﻫﺎ ﻭ ﺳﺎﻝ ﻫﺎ
ﺣﻤﻠﺶ ﮐﺮﺩ ﺑﻪ ﺍﻣﯿﺪ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺗﻐﯿﯿﺮ ﮐﻨﺪ ﻭ ﺑﻪ ﺍﻣﺮﯼ ﺩﻟﺨﻮﺍﻩ ﺗﺒﺪﯾﻞ ﺷﻮﺩ .
ﺍﺷﺘﺒﺎﻩ ﻓﻘﻂ ﺑﻪ ﺁﺯﺭﺩﻩ ﮐﺮﺩﻧﺶ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺩﺍﺩ ،
ﻧﺒﺎﯾﺪ ﺑﻪ ﺁﺯﺭﺩﻩ ﺷﺪﻥ ﻋﺎﺩﺕ ﮐﺮﺩ .
ﺍﻣﺮﻭﺯ ﮐﻔﺶ ﻫﺎ ﺭﺍ ﺩﻭﺭ ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﻢ .



تاريخ : سه شنبه چهاردهم بهمن ۱۳۹۳ | ۱۰:۶ قبل از ظهر | نویسنده : كاظم انصاري |

پدرم:


کفش هایم که جفت میشود،دل هوای رفتن میکند.

من کودکانه بی قرار تو میشوم،

بی آنکه فکر کنم ،

چه کسی دلتنگ من خواهدشد...



تاريخ : سه شنبه بیست و نهم بهمن ۱۳۹۲ | ۱۸:۲۷ بعد از ظهر | نویسنده : كاظم انصاري |

 توبه نصوح

مردی که سالیان سال همه را فریب داده بود نصوح نام داشت. نصوح مردى بود شبیه زنها ،صدایش نازک بود صورتش مو نداشت و اندام زنانه داشت. او مرد شهوتران بود و  با سواستفاده از وضع ظاهرش در حمام زنانه کار مى کرد. هیچ کسى از وضع نصوح خبر نداشت، او از این راه هم امرارمعاش می کرد و هم ارضای شهوت.



ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه پانزدهم بهمن ۱۳۹۲ | ۱۰:۴۳ قبل از ظهر | نویسنده : مرتضی کارشکی |

سودا

شبیه برگ پاییزی ، پس از تو قسمت بادم

خداحافظ ، ولی هرگز نخواهی رفت از یادم

خداحافظ ، و این یعنی در اندوه تو می میرم

در این تنهایی مطلق ، که می بندد به زنجیرم

و بی تو لحظه ای حتی دلم طاقت نمی آرد

و برف نا امیدی بر سرم یکریز می بارد

چگونه بگذرم از عشق ، از دلبستگی هایم ؟

چگونه می روی با اینکه می دانی چه تنهایم ؟

خداحافظ ، تو ای همپای شب های



تاريخ : شنبه دوازدهم بهمن ۱۳۹۲ | ۱۰:۵۲ قبل از ظهر | نویسنده : كاظم انصاري |

یک فنجان قهوه تلخ، شکلات تلخ، لحظات تلخ...

صدای باد و یاد و خاطره، مجال تنهایی نمی دهد؛

امشب از غرور سرشار و از سکوت ممتدت لبریز شدم...

تو کیستی؟!

تو کیستی که نه حرفی برای گفتن داری و نه دلی برای عاشق شدن؟!!

تفسیر سکوتت مهارت می خواهد؛ من امشب در تفسیر اشتباه سکوتت شکستم، خمیدم...

امشب، حقیقتِ تو آمد و رفت...

امشب تو هم در دفترم قصه شدی... نوشتن هم دگر بر روی زخم مرهم نمی نهد...

امشب چه غمی شده ای بر دلِ تنگم...

امشب چه دردی شده ای بر تنِ زارم و چه آتشی می سوزانی در جانم...

امشب واژه را به بند می کشم تا تو را تصویر کند، چه کنم که واژه های نخ نما هم از توصیفت عاجزند...

همیشه وقتی پر از حرفی،

وقتی پر از خالی شدنی،

وقتی دلت مي شكند، 

وقتی مچاله مي شوی، بغض می کنی...

امشب با بی وزنیِ تمام از کنارِ تمام دنیا عبور می کنم... .

 



تاريخ : شنبه دوازدهم بهمن ۱۳۹۲ | ۱۰:۴۲ قبل از ظهر | نویسنده : كاظم انصاري |

دلگیرم


از دنیآ و روزگآرش


از بی کسی هآ و سکوت هآ!


این منم که اینگونه خسته ام


منی که همیشه خوب بودم و خندآن


منی که خنده هآیم مثآلی بود به مثآل ضرب المثل!


نمی توآنی بفهمی و البته عجیب هم نیست برآیم!


چون “تـو”، “من” نیستی!


پس لطفا قضآوتم نکن...



تاريخ : سه شنبه هشتم بهمن ۱۳۹۲ | ۰:۲ قبل از ظهر | نویسنده : كاظم انصاري |

گاه دلتنـــــــگ می شوم دلتنـگتر از تمام دلتنگـــــــــی ها

حسرت ها را می شمارم

و باختن ها

وصدای شکستن را

... نمیدانم من کدامین امید را ناامید کردم

وکدام خواهش را نشنیدم

وبه کدام دلتنگی خندیدم

که چنین دلتنگــــــــــــــــم

بعضي زخــــم ها هســــــت كه هـــــــــر روز بــــايـــد روشونو باز كنــــي

و نـــــــــمـــــــــــــك بپـــــــــــاشــــــــــ ــــي ...

تــــــــا يــــــــــادت نـــــــــــــره كه ســــــــــــــراغ بعضـــــــــــي آدمـــــــــــــا

نبــــــــــــــــــــايـ ـــــــد رفـــــــــــت ، نــــــــــــــبـايـــد! ! !

و امشب چقدر تاریک است

 نه مهتابی، نه ستاره ای، و نه نور چشمهایت

 هیچ یک را نمیبینم،

 تنها آسمان تیره شده ی

  آرزوهایم را می بینم

 که ابرهایش بغض کرده اند

 اما حتی شانه ای از درخت خشکیده ای

برای بارش نمی یابند

 میترسم از روزی که بی هوا

 هوای دلم طوفانی شود

 از طوفانش هراسی ندارم

 اما با بی پناهی چه کنم،

نه چمنی، نه سبزه زاری،

 که بر آن بغض فرو خفته ام را جاری کنم،

 بیا....




تاريخ : دوشنبه هفتم بهمن ۱۳۹۲ | ۰:۲۷ قبل از ظهر | نویسنده : كاظم انصاري |


وقتی با یک پیشنهاد روبه‌رو شدم، با شش دوست مشورت کردم و دو ساعت فکر. تصمیم گرفتم به جای چندین نکته، یک نکته را مطرح کنم که همه ما در سال ۱۳۹۲ کمتر حرف بزنیم و کمتر قضاوت کنیم.

چرا این نکته؟ به نظر می‌رسد میانگین ایرانی‌ها تقریبا در مورد هم چیز و هم کس اظهار نظر می‌کنند؛ بعضا با قاطعیت.

عبارات من نمی‌دانم، من اطلاع ندارم، من به اندازه کافی اطلاع ندارم، من مطمئن نیستم، من باید سئوال کنم، من باید فکر کنم، من شک دارم، من در این باره مطالعه نکرده‌ام، من این شخص را فقط یک بار دیده‌ام و نمی‌توانم در مورد او قضاوت کنم، من در مورد این فرد اطلاعات کافی ندارم، اجازه دهید من در این رابطه سکوت کنم، فردا پس از مطمئن شدن به به شما خبر می‌دهم، هنوز این مساله برای من پخته و سنجیده نیست و مشابه این عبارات در ادبیات عمومی ما، بسیار ضعیف است. تصور کنید اگر بسیاری از ما این گونه با هم تعامل کنیم، چقدر کار قوه قضائیه کم می‌شود. چقدر زندگی ما اخلاقی‌تر می‌شود و از منظر توسعه یافتگی چقدر جامعه تخصصی‌تر می‌شود.

در چنین شرایطی، خبرنگار تلویزیون در مورد برنامه هسته‌ای، نظر راننده تاکسی را نخواهد پرسید. اقتصاد‌دانی که یک مقاله پزشکی را خوانده، خود‌درمانی نخواهد کرد و شیمی‌دانی که هر روز روزنامه‌ها را می‌خواند در مورد آینده اقتصاد ایران و وضعیت سیاسی چین اظهار نظر نخواهد کرد؛ چه سکوتی برقرار می‌شود! و همه به خود و مثبت و منفی برنامه‌های خود می‌پردازند و کمتر سراغ سر در‌آوردن از کارهای دیگران می‌روند؛ غیبت کم می‌شود و تهمت و توهین به حداقل می‌رسد

حضرت علی (ع) می‌فرمایند: مومن کسی است که با مردم تعامل کند تا دانا شود، سکوت کند تا سالم بماند و بپرسد تا بفهمد. یک دلیل ‌این که تولید ناخالص داخلی‌ آلمان بیش از دو برابر جمع تولید ناخالص داخلی ۵۵ کشور مسلمان است، این به خاطر تمرکز مردم به کار و فعالیت و کوشش‌های فردی است.

اتفاقا چون بسیاری از ما برای خود کم وقت می‌گذاریم و خود را کشف نمی‌کنیم، به بیرون از خودمان و توجه دیگران نیازمند می‌شویم. به همین دلیل، نمایش دادن در میان ما بسیار جاری و قدرتمند است، چون در مورد خود نمی‌توانیم پنجاه صفحه بنویسیم، از انتقاد حتی انتقادی ملایم، خشمگین می‌شویم، چون احساسی بار می‌آییم و بنابر‌این ضعیف هستیم، اعتماد به نفسمان کم است.

عموما ظاهر خود را می‌آراییم و در مخزن باطن ما، سه قفله باقی می‌ماند. افراد ضعیف جامعه ضعیف را به ارمغان می‌آورد.

در برابر کم حرف زدن و کم قضاوت کردن، فکر و دقت قرار می‌گیرد. ارزش هر انسان مساوی با مقدار زمانی است که برای فکر، کشف خود و خلاقیت اختصاص می‌دهد. سکوت فراوان بهترین فرآورده کم قضاوت کردن است. در این مسیر، محتاج کتاب خواندن، گفت‌و‌گو و مناظره هستیم. با آگاهی و دانش می‌توان انسان بهتری بود و به همین دلیل، نیازمند آموزش هستیم. به امید روزی که تلویزیون کشور برای ارائه دیدگاه در ۲۵ موضوع مختلف از یک نفر استفاده نکند

 



تاريخ : دوشنبه بیست و سوم دی ۱۳۹۲ | ۱۱:۵۷ قبل از ظهر | نویسنده : كاظم انصاري |
بارش اولین برف زمستانی امروز سه شنبه 1392/10/17همگی را غافل گیر کرد .


خداوندا به خاطر تمامی داده ها و نداده هایت که چیزی جز حکمتت نیست از صمیم قلب متشکریم

 

           بخاطر برف زیبایت بیشتر 




تاريخ : سه شنبه هفدهم دی ۱۳۹۲ | ۱۲:۳۷ بعد از ظهر | نویسنده : كاظم انصاري |



تاريخ : چهارشنبه چهارم دی ۱۳۹۲ | ۱۳:۲۲ بعد از ظهر | نویسنده : كاظم انصاري |
پاییز آهسته آهسته رخت بربست و بلندی شبهایش را با یلدا به آخر رساند .قوس گذشت و نوبت به چلّه رسید .اما دریغ از یک قطره باران ،هوابسیار سرد وکشنده سرمایی خشک که سوزش درخت را می خشکاند. خدایاتقدیرت را شاکریم .......








تاريخ : سه شنبه سوم دی ۱۳۹۲ | ۸:۲۳ قبل از ظهر | نویسنده : كاظم انصاري |

ش



تاريخ : شنبه سی ام آذر ۱۳۹۲ | ۱۴:۱۱ بعد از ظهر | نویسنده : كاظم انصاري |
تسلیت باد سوگ عظیم سالار شهیدان
امسال محرم  را باید در نبود مردانی از تبلو تجربه کنیم که پای محکم عزا داری ابا عبدالله بودند ..از اول محرم تا آخرش در خدمت عزا داران بودند وبه عشق حسین(ع)علم می بستند و شعله های آتش عزا را پر پا داشتند تا هر روز غذای گرم به عزا داران بدهند .
یاد وخاطرشان گرامی باد و روحشان با اربابشان محشور





تاريخ : سه شنبه چهاردهم آبان ۱۳۹۲ | ۱۹:۴۸ بعد از ظهر | نویسنده : كاظم انصاري |
   فصل سرما در راه است و با خودش میوه‌های جدیدی می آورد؛ از خرمالو و انواع مرکبات گرفته ت انار. انار، میوه‌ خوش‌خوراکی است که خیلی از خانواده‌ها آن را به اصطلاح دون می‌کنند و به همراه نمک و گلپر می‌خورند. انار خوردن در شب یلدا هم سال‌های سال است که به یکی از آداب این شب طولانی سال تبدیل شده. احتمالا از هر کسی درباره خواص انار بپرسید، در پاسخ می‌گوید که انار خون را تصفیه می‌کندولی متخصصان تغذیه، فواید دیگری را هم برای انار ذکر می‌کنند. تصفیه خون می‌دانید که انار یک تصفیه‌کننده خون بوده و برای کبد بسیار مناسب است. به این دلیل از قدیم خوردن این میوه برای شفافیت پوست توصیه می‌شده است. از امام رضا(ع) نقل می‌کنند که: �#1575;نار بخورید تا دهان‌تان پاکیزه و خوش‌بو شود.�مطالعات متعدد نشان داده که عادت به خوردن این میوه مانع تشکیل پلاک‌های دندانی و بروز پوسیدگی دندان می‌شود. تقویت قلب نکته مهمی که باید درباره انار بدانیم خاصیت حفاظتی آن در برابر بیماری‌های قلبی است. انار احتمال ابتلا به بیماری‌های قلبی را با کاهش فشار خون، جلوگیری از اکسید شدن LDL و تشکیل پلاک در دیواره عروق پایین آورده و ریسک ابتلا به گرفتگی عروق را کم می‌کند. رب انار یکی از فرآورده‌های پرمصرف این میوه رب انار است؛ فرآورده‌ای که به بهانه وفور این میوه در برخی مناطق مانند یزد و شهرهای شمالی کشور تهیه می‌شود. به این ترتیب که آب انار را جوشانده و آن را تغلیظ می‌کنند و به عنوان چاشنی به خصوص در خورش فسنجان و تهیه زیتون پرورده مورد استفاده قرار می‌دهند. البته این رب می‌تواند ترش و یا شیرین باشد که با افزودن کمی شکر و یا آب نارنج و یا آب غوره این مزه‌ها تقویت خواهند شد. ترکیب انار و گل‌پر خوردن این میوه و آب آن به دلیل ترکیباتی که دارد، یبوست‌آور است و خوردن‌اش به همراه هسته مانند یک ملین عمل می‌کند اما به دلیل ایجاد مشکلاتی به هنگام دفع، بهتر است که یک چهارم آن را با هسته و بقیه‌اش را بدون هسته میل کنید. ضمنا از آنجا که این میوه نفاخ است، مصرف آن با گیاه معطری مانند گل‌پر که طبع گرمی دارد، خاصیت نفاخ بودن را از این میوه می‌گیرد. خوردن انار یا آب آن به تنهایی سوء‌هاضمه‌آور بوده و سوزش معده به دنبال دارد. به این دلیل خوردن‌اش با گلپر توصیه می‌شود. یادتان باشد که خوردن مقدار کمی از انار گلپر زده بعد از غذا به هضم غذا کمک می‌کند. میوه بارداری خانم‌های باردار نیز بهتر است در این دوران انار میل کنند زیرا این میوه هم علایم ویارشان را کاهش می‌دهد و هم به رشد جنین کمک می‌کند. آش انار با این میوه می‌توانید آشی گرم تهیه کنید به نام آش انار که یزدی‌ها آن را پخته و بیشتر از همه میل می‌کنند. طرز تهیه‌اش به این ترتیب است که برنج و لپه را به همراه سبزی آش (جعفری و گشنیز) و کمی سیر طبخ کرده و سپس نیم ساعت قبل از برداشتن آش از روی حرارت به آن آب انار یا رب انار می‌افزایند و به جای نعناع داغی که به سایر آش‌ها اضافه می‌شود، به آن کمی گلپر می‌زنند. منبع آنتی‌اکسیدان این میوه سرشار از ویتامین C (یکی از آنتی‌اکسیدان‌های قوی) است و به این ترتیب، خوردن یک عدد از آن یا ۱۰۰ سی‌سی از آب انار تامین‌کننده ۱۶ درصد از نیاز روزانه به این ویتامین است. ضمنا منبعی از ویتامین B۵ و پتاسیم است و ترکیبات آنتی‌اکسیدانی آن هم از خانواده پلی فنول‌ها، دیگر مواد ارزشمند این میوه هستند. مزه گل انار نیز به دلیل تاننی است که در پوست‌اش دارد، درست مثل چای   در زیر چند خاصیت منحصر به فرد این میوه بهشتی و مفید را بر می شماریم:  انار غنی از آنتی اکسیدانهای قوی پلی فنولیک(POLYPHENOL)، تانن(TANNINS)،(PUNICALAGINS) و(ANTHOCYANINS) میباشد.  الاژیک اسید ELLAGIC ACID موجود در اناراز بروز سرطان جلوگیری کرده و رشد تومورهای سرطانی را کند میسازد.  انار برای سلامتی قلب و عروق، جلوگیری از تصلب شریانها و سکته ها، جلوگیری از پیری زودرس و آلزامیر و پیشگیری از سرطانها بویژه سرطان پروستات مفید است.  آب انار خاصیت میکروب کشی و ضذ عفونی کنندگی دارد.  یک انار معمولی ۴۰ درصد نیاز روزانه بدن به ویتامین C را تامین میکند. همچنین انار منبع خوبی از اسید فولیک، پتاسیم و آهن میباشد.  کاهش فشار سیستولیک خون و کلسترول بد نیز از دیگر خواص انار میباشد.  آنتی اکسیدان های موجود در انار ۳ برابر میزان آنتی اکسیدانهای موجود در چای سبز و شراب قرمز است.  انار تشکیل پلاک عروق را تا ۳۰ درصد کاهش میدهد.انار میزان نیتریک اکساید بدن را نیز افزایش میدهد. انار خون ساز و تصفیه کننده خون است.  انارعطش را برطرف کرده و خنک کننده است.  انار برای درمان اسهال،آرتریت،زردی و بواسیر مفید است.  انار اشتها آور است.  انار در درمان کم خونی و افزایش انرژی بدن موثر و مفید است.  انار تقویت کننده کبد و کلیه ها میباشد.   ● خواص دیگر انار:  دم کرده پوست انار گلودرد را تسکین میدهد.  انار برای التهاب معده مفید است.  انار قابض است بویژه پوست ریشه درخت و پوست میوه آن.  جوشانده پوست ریشه درخت انار کرم معده را نابود میسازد.  انار ادرار آور است.  برای درمان اسهال ۳۰ گرم پوست انار را با ۳ گرم دارچین در یک لیوان آب بجوشانید و بصورت خنک میل کنید.  برای رفع گرفتگی صدا ۳۰ گرم پوست انار را به همراه ۲ گرم زاج سفید جوشانده و غرغره کنید.  برای رفع دل درد روی دانه های انار نمک و فلفل زده وآن را میل کنید.  برای رفع تب یک لیوان آب انار را به همراه اندکی زعفران میل کنید.  پوست انار را در زیر نور آفتاب خشک کرده و تبدیل به پودر کنید. سپس آن را با اندکی فلفل سیاه و نمک مخلوط کرده و همراه با خمیر دندان، دندانها را مسواک بزنید. این مخلوط باعث سفید و درخشان شدن دندانها شده و برای سلامتی لثه ها نیز مفید است.  جوشانده پوست انار برای گلودرد و التهاب گلو مفید بوده و همچنین خاصیت ضد کرم نیز دارد.  دانه انار برای حل کردن سنگ کلیه و مثانه مفید است.  

تاريخ : جمعه نوزدهم مهر ۱۳۹۲ | ۱۹:۳۹ بعد از ظهر | نویسنده : كاظم انصاري |

اگر دچار كم خونی هستید و احساس خستگی

می‌كنید، آب انگور به رنگ روشن بنوشید
اگر پس از یك روز سخت كاری و پر تنش احساس خستگی

بسیاری دارید بهتر است هر صبح قبل از شروع كار

یك لیوان آب انگور بنوشید.
آب انگور باعث شادابی و سرحالی شده و با ایجاد انرژی،

تمام نشانه‌های خستگی را از بدن دور می‌كند.
طبق نظر متخصصان تغذیه، آب انگور سیاه برای افرادی

كه دچار كم خونی هستند، توصیه نمی‌شود و نوشیدن

این نوع آب انگورها شرایط را بدتر كرده و سطح آهن

را در بدنشان پایین‌تر می‌آورد.
اینگونه افراد برای رهایی از این شرایط و رفع كم خونی،

بهتر است آب انگورهایی را مصرف كنند كه دارای رنگ

روشن هستند چرا كه این نوع انگورها با افزایش

سطح آهن در بدن خستگی را از بین می‌برند.
پس اگر دچار كم خونی نیستید، می‌توانید با نوشیدن

انواع آب انگورها، انرژی خود را افزایش داده و نشانه‌های

خستگی را از خود دور كنید.


 

 





تاريخ : چهارشنبه دهم مهر ۱۳۹۲ | ۸:۲۸ قبل از ظهر | نویسنده : مرتضی کارشکی |
مسکینی دیدم با کفش پاره شکر می کرد خدا را !
گفتم که کفش پاره شکر خدا ندارد !؟!
گفتا یکی شکر می کرد ، دیدم که پا ندارد …




تاريخ : سه شنبه نوزدهم شهریور ۱۳۹۲ | ۱۲:۵۰ بعد از ظهر | نویسنده : كاظم انصاري |

ساعتها را بگذارید بخوابند بیهوده زیستن را نیازی به شمردن نیست...


اینجا آسمان ابریست، آنجا را نمیدانم         

 اینجا شده پائیز، آنجا را نمیدانم           

 اینجا فقط رنگ است ،آنجا را نمیدانم                                                                                                                                                                       اینجا دلی تنگ است ، آنجا را نمیدانم       

      دختران روستا به شهر فکر می کنند ، دختران شهر در آرزوی روستا می میرند.

مردان کوچک به آسایش مردان بزرگ فکر می کنند ،مردان بزرگ در آرزوی آرامش مردان کوچک می میرند
پروردگارا کدامین پل در کجای جهان شکسته است که هیچ کس به خانه اش نمی رسد؟
 

   از انسانها غمی به دل نگیر. زیرا خود غمگینند .

با آنکه تنهایند از خود می گریزند . زیرا به خود ، به عشق خود و به حقیقت خود شک دارند. پس دوستشان بداراگر چه دوستت نداشته باشند . 

.   يکي از دبيرستان هاي تهران هنگام برگزاري امتحانات سال ششم دبيرستان به عنوان موضوع انشا اين مطلب داده شد که ''شجاعت يعني چه؟'' محصلي در قبال اين موضوع فقط نوشته بود : ''شجاعت يعني اين'' و برگه ي خود را سفيد به ممتحن تحويل داده بود و رفته يود ! اما برگه ي آن جوان دست به دست دبيران گشته بود و همه به اتفاق و بدون ...استثنا به ورقه سفيد او نمره 20 دادند فكر ميكنيد اون دانش آموز چه كسي مي تونست باشه؟

دکتر شریعتی



تاريخ : چهارشنبه سیزدهم شهریور ۱۳۹۲ | ۱۱:۲۴ قبل از ظهر | نویسنده : كاظم انصاري |



تاريخ : سه شنبه دوازدهم شهریور ۱۳۹۲ | ۱۲:۵۶ بعد از ظهر | نویسنده : كاظم انصاري |
  • راهی به سوی آسمان
  • تپل خان
  • قالب میهن بلاگ